اسامی استفهام

 

اسامی استفهام یازده تاست که عبارتند از :

مَن =چه کسی ؟ ما چه چیزی  ؟ من ذا=چه کسی  ؟ماذا=چه چیزی؟ متی=چه موقع ؟ أیـّّانَ=چه موقع؟برای سوال از آینده است  ؟أین=کجا؟ کیف=چگونه ؟ أنـّی=چگونه و چه موقع و کجا  ؟کم=چقدر ؟ أی ّ=کدام ؟

 برای تعیین نقش اسمهای استفهام به جمله سوالی جواب می دهیم کلمه ای که به عنوان جواب کلمه استفهام قرار می گیرد همان نقش اسم استفهام در سوال است به مثالهای زیر توجه کنید :

من جاء؟ احمد جاء در این مثال نقش من مبتدا و محلا مرفوع است .

مَن رأیتَ ؟ رأیتُ مریمَ . نقش من در جمله استفهامی مفعول به و محلا منصوب است .

مَن هو ؟ هو علی ٌ . نقش من خبر مقدم   و محلاً مرفوع است .

الی من سلّمتَ ؟ سلّمتُ الی مریمَ . نقش من ،مجرور به حرف جر است

بعد ازما و ماذا اگر فعل بیاید و آن فعل لازم باشد ما و ماذا نقش فاعل می گیرد و اگر متعدی باشد ما و ماذا نقش مفعول به دارد مثال :

ماذا تصنعونَ ؟ نصنعُ سفینةً نقش ماذا مفعول به و محلاً مرفوع است .

ماذا سقط ؟  سقط الفنجانُ در اینجا نقش ماذا فاعل ومحلا مرفوع است .

واگر اسم بیاید نقش ما خبر مقدم است : ما تلک ؟هی عصای. نقش ما خبر مقدم و محلا مرفوع است

درباره اعراب کیف هم بحث مفصل است و اگر به بخش اعراب  در قسمت موضوعات مطالب در حاشیه سمت چپ دقت کنید می توانید آن را با عنوان اعراب کیف بیابید بنابر این به ذکر چند مورد بسنده می کنم :

کیف َحالُک ؟ حالی جیّدٌ . نقش کیف خبر مقدم و محلاً مرفوع است .

کیف َ خرج َ علیّ ٌ الی السوق ؟ خرجَ عاجلا ً . نقش کیف حال مفرد و منصوب است .

 نكته: أین َ اگر بعد از حروف جر نیاید همیشه در جوابش مفعول فیه قرار می گیرد و نقش مفعول فیه دارد .

الی أین َ سافرتِ ؟ سافرتُ الی ایرانَ . نقش أین مجرور به جار است

أین َ جلسنا ؟ جلسنا حول َ الشجرة ِ . نقش أین مفعول فیه است .

متی عدتَ (رجعتَ ) ؟ رجعتُ صباحاً نقش متی مفعول فیه و منصوب

گزیده ای صرف

 

معرفه و نکره

معرفه(شناخته )اسمهائی است که برای شنونده یا مخاطب آشناست و دیگر درباره آنها سئوال نمیکند.

 

درواقع معرفه :اسمی است که برشی ء ، حیوان یا انسان معین وشناخته شده ای دلالت میکند 

 

اما نکره (ناشناخته )اسمهائی است که برای شنوده یا مخا طب ناآشناست و ذهن سئوال درذهنش نقش میبندد که چه کسی ؟ یا چه چیزی ؟

 

ودرواقع نکره :اسمی است که برشی ء ،حیوان یا انسان نامعینی دلالت میکند.

 

علامت معرفه ونکره

 

درفارسی معرفه علامت ندارد اما نکره با لفظ (یک ) دراول آن و حرف (ی) در آخر آن شناخته میشود  « یک کتاب خریدم » «مدادی خریدم »



علامت معرفه ونکره درعربی

 

اسمهای معرفه درعربی عبارت اند از: 1-اسم محلّی به الف  ولام 2-عَلَم 3- اسم مضاف به معرفه 4- اسم اشاره 5-اسم موصول 6-ضمیر 7- معرفه به ندا

 

معارف شش (البته دراین درس هفتا است ) بود مضمر اضافه    عَلَم ذولام موصولٌ اضافه

 

بادو روش زیر میتوان اسم نکره را معرفه کرد :

 

·       الف : اضافه نمودن «الف و لام » به ابتدای اسم نکره و حذف تنوین از آخر آن

 

·       ب: اضافه کردن اسم نکره به اسم معرفه که بازهم تنوین آخرآن حذف میشود

 

قلمٌ => قلمی یا قلمُ صدیقی

 

نکره محضه (تامه) به اسم نکره ای گفته میشود که شامل تمام افراداز  جنس خود است مثل رجلٌ

 

نکره غیرمحضه (ناقصه /مخصصه) نکره ای که  برخی از افراد از جنس خودرا شامل  میشود

 

 تبدیل نکره محضه به غیر محضه : با اضافه کردن صفت به نکره محضه ویا اضافه کردن نکره ای دیگر برآن به نکره غیر محضه  تبدیل میشود

 

نکته اسم نکره معمولا بریک فرد از افراد جنس خود دلالت میکند مگر اینکه قبل از آن از «نفی ،نهی ،استفهام ،یا شرط »استفاده شود که دراین صورت تمام افراد جنس خود را شامل میشود .

 

مثل ما رایتُ رَجلا ً هیچ مردی را ندیدم

انواع ضمیر

 

ضمیر کلمه ای است که به جای اسم می نشیند و از تکرار آن جلوگیری می کند مانند :
(دوستم را دیدم و به او سلام کردم) و به مربی مانند (رأیتُ صدیقی و سلّمتُ علیه) ضمیر دو نوع است:
1. منفصل
2. متصل


1 – ضمیر منفصل : ضمیری است که به صورت مستقل در جمله بکار می رود و به کلمه دیگری تکیه نمی کند مانند :‌هو تلمیذٌ
2 – ضمیر متصل : ضمیری است که در جمله همراه کلمه دیگری می آید و به آن تکیه می کند مانند : هذا کتابُهُ و ذلک دفترُهُ
 

منفصل متصل
نوع اول نوع دوم همراه اسم فقط همراه فعل
وفعل و حرف همراه ماضی همراه مضارع همراه امر
هو ایاهُ هُ کتب یکتب -
هما - هما کتبا یکتبان -
هم - هم کتبوا یکتبون -
هی - ها کتبتْ تکتب -
هما - هما کتبتَا تکتبان -
هن - هنَّ کتبنَ یکتبن -
انتَ ایاکَ کَ کتبتَ تکتب اُکتب
انتما - کما کتبتما تکتبان اُکتبا
انتم ایاکم کم کتبتم تکتبون اُکتبوا
انتِ - کِ کتبتِ تکتبین اُکتبی
انتما - کما کتبتما تکتبان اُکتبا
انتن - کن کتبتنَّ تکتبن اُکتبنَ
انا ایای ی کتبتُ اکتبُ -
نحن - نا کتبنا نکتبُ -

 

در این صیغه ها ضمیر مستتر است یعنی پنهان است و خود را نشان نمی دهد
در صیغه اول ماضی و مضارع ضمیر (هُوَ) مستتر است
در صیغه چهارم ماضی و مضارع (هی) مستتر است
در صیغه هفتم مضارع و امر ضمیر (انتَ) مستتر است
در صیغه سیزدهم مضارع ضمیر (أنا) مستتر است
در صیغه چهاردهم مضارع ضمیر (نحنُ) مستتر است. (در این صیغه حرف تْ ضمیر نیست و فقط علامت مؤنث است)
توجه :‌هنگام اتصال فعل به ضمیر (ی) حروف (ن) میان آن دو آورده می شود اسم این (ن) نون وقایه است.
مانند : علّمَ + ی --> علّمنی
اُنْصُرْ + ی --> اُنْصرُنی
یَنْصُرُ + ی --> یَنْصُرُنی
نون وقایه برای نگهداری حرکت آخرفعل تغییر نکند
 

انواع اسم در عربی

 

اسم ها به دو گروه تقسیم می شوند:

1. مشتق
2. جامد
1 – مشتق اسمی است که از کلمه دیگری گرفته شود مانند : کاتب ، مکتوب، مکتب و مکتبة که از کَتَبَ گرفته شده اند.
2 – جامد اسمی است که از کلمه دیگری گرفته نمی شود . مانند :‌قلم ، دفتر ، طلا ، سقف
 



  انواع اسامی مشتق :

1. اسم فاعل
2. اسم مفعول
3. اسم زمان
4. اسم مکان
5 – صفت مشبهه
6 – اسم مبالغه
7- اسم تفضیل

1 – اسم فاعل برانجام دهنده یا دارنده حالتی بودن دلالت می کند و معادل آن در فارسی معمولاً صفت فاعلی یا اسم فاعل است.
اسم فاعل از ثلاثی مجرد بر وزن فاعل ساخته می شود
مانند نَصَرَ --> ناصر
کَتَبَ --> کاتِب
اسم فاعل از فعل های مزید به شکل زیر ساخته می شود.
مُب+ مضارع بدون ی + کسره ما قبل آخر مانند :
یُرشِدُ --> مُرشدِ
یَتَحوّلُ --> متحوّل
یَنْسجِمُ --> مُنسَجِمْ
یَسْتَخْدِمُ --> مُستَخْدِمْ
1 – اسم فاعل برانجام دهنده یا دارنده حالتی بودن دلالت می کند و معادل آن در فارسی معمولاً صفت فاعلی یا اسم فاعل است.
اسم فاعل از ثلاثی مجرد بر وزن فاعل ساخته می شود
مانند نَصَرَ --> ناصر
کَتَبَ --> کاتِب
اسم فاعل از فعل های مزید به شکل زیر ساخته می شود.
مُب+ مضارع بدون ی + کسره ما قبل آخر مانند :
یُرشِدُ --> مُرشدِ
یَتَحوّلُ --> متحوّل
یَنْسجِمُ --> مُنسَجِمْ
یَسْتَخْدِمُ --> مُستَخْدِمْ
 

قواعد عربی

 

فعل ماضی :
فعل ماضی از یک ریشه (ماده ، بن ) به علاوه تعدادی «ضمیر» ساخته می شود.
صرف فعل ماضی :

  مفرد مثنی جمع
غایب مذکر ذَهَبَ ذهبا ذهبوا
مؤنث ذَهَبَتْ ذهبتا ذَهَبْنَ
مخاطب مذکر ذَهبتَ ذهبتا ذهبتم
مؤنث ذَهَبتِ ذهبتما ذَهبتُنَّ

متکلم ( ذهَبْتُ - ذَهَبْنا)

 



  فعل مضارع : فعل مضارع ، علاوه بر ریشه و ضمیر تعدادی علامت دیگر هم دارد
صرف فعل مضارع :

  مفرد مثنی جمع
غایب مذکر یَذهبُ یَذهبانِ یذهبون
غایب مؤنث تَذهبُ تَذهبانِ یَذهَبْنَ
مخاطب مذکر تَذهَبُ تَذهبانِ تَذهبون
مخاطب مؤنث ذتَذهبینَ تَذهبانِ تَذهَبنَ

متکلم ( اذْهَبُ – نَذْهبُ)

 



  فعل امر : در فعل امر، حروف مضارع پوشانده شده و به جای آن یک حرف «ا» گذاشته می شود و حرف «نون» نیز جز صیغه مؤنث جمع حذف می شود .
صرف فعل امر

  مفرد مثنی جمع
غایب مذکر _ _ _
غایب مؤنث _ _ _
مخاطب مذکر اِذْهَبْ اِذهَبا اِذهَبوا
مخاطب مؤنث اِذهَبی اِذهَبا اِذهبنَ

متکلم ( _ _ )

 



  همزه فعل امر در بعضی از فعل ها کسره (-ِ) و در بعضی از فعل ها ضمه (-ُ) دارد.
مانند اذْهَبْ – اِجْلِسْ – اُکْتُبْ
اگر حرف دوم اصلی مضارع (عین الفعل ) ضمه (-ُ) داشته باشد همزه امر نیز ضمه (-ُ) خواهد داشت در غیر این صورت کسره (-ِ) خواهد داشت.
هر گاه حرف «لا» مقابل فعل های مضارع مخاطب قرار گیرد، تنها در پی تغییر دادن آخر فعل است.
صرف فعل نهی :

  مفرد مثنی جمع
غایب مذکر _ _ _
غایب مؤنث _ _ _
مخاطب مذکر لاتَذهَبْ لاتَذهبا لاتَذهبوا
مخاطب مؤنث لاتَذهبی لاتَذهبا لاتَذهبنَ

متکلم ( _ _ )

 



  ضمیر- اسم اشاره – صرف ضمیرها

  مفرد مثنی جمع
غایب مذکر هو هما هم
غایب مؤنث هی هما هُنَّ
مخاطب مذکر انتَ انتما انتم
مخاطب مؤنث انتِ انتما انتُنَّ

متکلم ( أنا - نحنُ )

 



  روش ساختن فعل امر حاضر:

فعل امر حاضر از مضارع مخاطب می سازیم و برای این کار 4 عمل انجام می دهیم:
1. حرف (ت) را از سر مضارع مخاطب بر می داریم
2. در صورت نیاز بر سر فعل همره (ا) می آوریم ( درصورتی به همزه نیاز داریم که بعد از حذف «ت» فعل با سکون شروع شود)
3. به این همزه( ا) حرکت می دهیم اگر حرف اصلی دوم فعل ضمه «-ُ» داشته باشد به این همزه نیز ضمه «-ُ» میدهیم در غیر این صورت کسره می دهیم.
4. ضمه «-ُ» یا نون را از آخر فعل حذف می کنیم (غیر از صیغه جمع مؤنث) مانند: تذهَبُ --> ذْهبُ --> اذهبُ--> اذْهبُ--> أذهَبْ
تُجلسانِ --> جْلسان --> اجْلسان --> اجْلسانِ --> اجْلسا
تکتُبونَ --> کْتُبونَ --> اکتُبونَ --> اُکْتبونَ --> اُکتُبوا
تذْهبنَ-->ذْهبینَ --> اذْهبینَ --> اذْهبینَ --> اذْهبی
تُعَجّلونَ --> عَجّلونَ به همراه «ا» نیازی نیست --> عجّلوُا
 



  وزن :

اغلب کلمات عربی غالباً سه حرف اصلی دارند. برای پیدا کردن وزن هر کلمه در عربی به جای حروف اصلی آن کلمه به ترتیب (ف) ، (ع) ، (ل) قرار می دهیم و بقیه حروف را عیناً در وزن می آمدیم و حرکت سکون همه حروف را نیز عیناً در وزن می نویسیم.
کَتَبَ --> فَعَلَ
نکْتُبُ--> یَفْعُلُ اَکْتُبْ --> اُفْعُلْ
نأصر --> فاعل عَلِمَ --> فَعِلَ
یَذْهَبُ --> یَفْعلُ اِجْلِسْ --> افْعِلِ
منصور --> مفعول بَعُدَ --> فَعُلَ
یَجْلِسُ --> یَفْعِلُ اذهَبْ --> افْعل
شَهید --> فَعیل
 



  جمله اسمیه : جمله ای است که غالباً با اسم شروع می شود و دو رکن دارد.

ا. مبتدا
2. خبر
مبتدا :‌اسمی است که غالباً در ابتدای جمله می آید و درباره آن خبری می دهیم.
مانند : الطّالبُ در جلمه : الطّالبُ جالسٌ
خبر : کلمه یا کلماتی است که غالباً بعد از مبتدا می آید و معنی جمله را کامل می کند و درباره مبتدا خبر می دهد.
مانند : جالس در جمله الطّالبُ جالسٌ
مبتدا و خبر هر دو مرفوع هستند (رفع می گیرند)
علامت رفع غالباً (-ُ یا –ٌ ) است.
مانند :‌الطّالبُ(مبتدا) جالسٌ(خبر)
 



  جمله فعلیه : جمله ای است که غالباً با فعل شروع می شود و دو رکن دارد :

1. فعل
2. فاعل
فاعل : اسمی است که کار انجام می دهد. فاعل نیز مانند مبتدا و خبر مرفوع است. (رفع می گیرد)
مانند : جلس الطّالبُ علی الکرسیّ .
در بعضی از جمله های فعلیه علاوه بر فعل و فاعل ، مفعول هم وجود دارد.
مفعول کلمه ای است که کاربر آن واقع می شود. مفعول منصوب است (نصب می گیرد) علامت نصب غالباً (-َ یا –ً ) است.
کَتبُ(فعل) الطالبُ(فاعل) رسالةً (مفعول)
 



  تقسیم اسم به مفرد و مثنی وجمع :

اسم مفرد :‌کتاب ، قَلَم، محفَظة، مَدْرسة
اسم مثنی : انِ : کتابانِ ، قلمانِ ، محفظتانِ ، مدرستانِ
اسم مثنی : ین : کتابَیْنِ، قلَمینِ ، محفظتینِ ، مدرستینِ
اسم مذکر : ونَ : معلّم --> معلّمونَ ، مؤمن --> مؤمنونَ
اسم مذکر : ین َ : معلّم --> معلّمین َ ، مؤمن--> مؤمنینَ
اسم جمع مؤنث : ات : معلّمة --> معلّمات، مؤمنة --> مؤمنات
اسم جمع مکسر : معلمة --> معلمات ، مؤمنه --> مؤمنات
مکسر : نشانه خاصی ندارد : مانند : کتاب --> کتُبُ ، مدْرسة --> مدارِس
 

 
 

اعراب سوره فاتحه الکتاب

 

إعراب "سورة الفاتحة"
(أعوذ بالله من الشیطان الرجیم)
أعوذ: فعل مضارع مرفوع وعلامة رفعه الضمة، والفاعل ضمیر مستتر تقدیره (أنا).
بالله: الباء:
حرف جر، الله: لفظ الجلالة اسم مجرور وعلامة جره الکسرة، والجار والمجرور متعلقان بالفعل (أعوذ).
من الشیطان:
جار ومجرور متعلقان بالفعل (أعوذ).
الرجیم:
نعت لـ(الشیطان) مجرور وعلامة جره الکسرة.

(بسم الله الرحمن الرحیم)
الباء:
حرف جر.
اسم:
اسم مجرور بالباء وعلامة جره الکسرة وهو مضاف، والجار والمجرور متعلقان بفعل محذوف مؤخر تقدیره (أقرأ).
الله: لفظ الجلالة مضاف إلیه مجرور وعلامة جره الکسرة.
الرحمن:
نعت لـ(الله) مجرور وعلامة جره الکسرة.
الرحیم:
نعت ثانٍ لـ(الله) مجرور وعلامة جره الکسرة.

(الحمد لله رب العالمین)
الحمد: مبتدأ مرفوع بالابتداء وعلامة رفعه الضمة.
لله: اللام:حرف جر، الله:
لفظ الجلالة اسم مجرور وعلامة جره الکسرة، والجار والمجرور متعلقان بالخبر المحذوف، أو الجار والمجرور فی محل رفع خبر.
رب: نعت لـ(الله) مجرور وعلامة جره الکسرة، وهو مضاف.
العالمین:
مضاف إلیه مجرور وعلامة جره الیاء لأنه ملحق بجمع المذکر السالم.

(الرحمن الرحیم)
الرحمن: نعت ثانٍ لـ(الله) مجرور وعلامة جره الکسرة.
الرحیم: : نعت ثالث لـ(الله) مجرور وعلامة جره الکسرة.

(مالک یوم الدین)
مالک: نعت رابع لـ(الله) مجرور وعلامة جره الکسرة، وهو مضاف.
یوم: مضاف إلیه مجرور وعلامة جره الکسرة، وهو مضاف.
الدین:
مضاف إلیه مجرور وعلامة جره الکسرة.

(إیاک نعبد وإیاک نستعین)
إیاک:
ضمیر منفصل مبنی فی محل نصب مفعول به مقدم.
نعبد:
فعل مضارع مرفوع وعلامة رفعه الضمة، والفاعل ضمیر مستتر تقدیره (نحن).
و: حرف عطف.
إیاک: ضمیر منفصل مبنی فی محل نصب مفعول به مقدم.
نستعین:
فعل مضارع مرفوع وعلامة رفعه الضمة، والفاعل ضمیر مستتر تقدیره (نحن).

(اهدنا الصراط المستقیم)
اهدنا: اهد: فعل أمر(فعل طلب) مبنی على حذف حرف العلة، والفاعل ضمیر مستتر تقدیره (أنت)، نا: ضمیر متصل مبنی فی محل نصب مفعول به.
الصراط: مفعول به ثانٍ منصوب وعلامة نصبه الفتحة.
المستقیم:
نعت لـ(الصراط) منصوب وعلامة نصبه الفتحة.

(صراط الذین أنعمت علیهم)
صراط:
بدل من (الصراط) منصوب وعلامة نصبه الفتحة، وهو مضاف.
الذین:
اسم موصول مبنی فی محل جر مضاف إلیه.
أنعمت:
فعل ماضٍ مبنی على السکون، والتاء ضمیر متصل مبنی فی محل رفع فاعل.
علیهم: على: حرف جر، هم:
ضمیر متصل مبنی فی محل جر، والجار والمجرور متعلقان بالفعل (أنعمت).

(غیر المغضوب علیهم ولا الضالین)
غیر:
نعت لـ(الذین) مجرور وعلامة جره الکسرة، وهو مضاف.
المغضوب: مضاف إلیه مجرور وعلامة جره الکسرة.
علیهم: على: حرف جر، هم:
ضمیر متصل مبنی فی محل جر، والجار والمجرور متعلقان باسم المفعول (المغضوب).
و:
حرف عطف.
لا: نافیة لا عمل لها.
الضالین: معطوف على (المغضوب) مجرور وعلامة جره الیاء لأنه جمع مذکر سالم.

قواعد عربی

 

ثلاثی مجرد و ثلاثی مزید :

در زبان فارسی گاهی از فعلها و اسمهای موجود، فعلها و اسمهای جدیدی، با مفاهیم جدید می سازیم (مثلا : خندید) یک فعلی است که دارای معنی معینی است با اضافه کردن پسوند (افید) به آن فعل جدید (خندانید) را می سازیم که با معنی (خندید) تفاوت دارد.
می خندد --> می خنداند
خواهد خندید --> خواهد خندانید
بخند --> یخبندان
در زبان عربی نیز از فعلهای موجود و فصلهای دیگری با مفاهیم جدید می سازند و این عمل را به کمک فرمولها و وزنهای خاصی انجام می دهند و اسم هر کدام از این فرمولها ( باب ) می گذارند. مثلاً (ضََحِکَ) فعل ماضی به معنی (خندید) است اگر بر سر این فعل (أ) بیاوریم و حرکت حروف (ضَحِکَ) را تغییر بدهیم فعل جدید (اَضْحَکُ) ساخته می شود که معنی آن (خندانید) است. به عبارت دیگر برای ساخت (أَضْحَکَ) از وزن (أَفْعلَ) استفاده می کنیم. این (أَضْحَکَ) اولین صیغه ماضی است و بقیه صیغه های آن را می توانیم صرف کنیم. برای ساختن اولین صیغه مضارع این باب از وزن (یُفْعِلُ) استفاده می کنیم و مثلاً فعل مضارع (یُضْحِکُ) را می سازیم (یُضْحِکُ) اولین صیغه ی مضارع است و بقیه صیغه های آن را می توانیم صرف کنیم مانند : یُضْحِکُ ، یُِضحکمانَ ، یُضْحِکونَ
برای ساختن مصدر این باب از وزن (افعال) استفاده می کنیم و مثلاً مصدر (اضْحاک) را می سازیم . وزن اولین صیغه ماضی و اولین صیغه مضارع و مصدر این فعل را مجموعاً (باب افعال) می نامیم پس فرمول (باب افعال) به شکل زیر است.
اولین صیغه ی ماضی :أَفْعَلَ
اولین صیغه ی مضارع : ُفْعِل
ُ مصدر : افْعال
به فعل هایی که بدین ترتیب با افزودن یک یا چند حرف به ریشه فعل ساخته می شوند ثلاثی مزید می گویند. به عبارت دیگر ثلاثی مزید فعلی است که اولین صیغه ی ماضی آن علاوه بر سه حرف اصلی یک یا چند حرف زاید نیز دارند. مانند :
(أَضْحَکَ) غیر از سه حرف (ض ح ک ) که حروف اصلی هستند یک حرف دیگر هم دارد (اُ) که حرف زاید نامیده می شود.
اما ثلاثی مجرد فعلی است که اولین صیغه ماضی آن حرف زاید ندارد و فقط از سه حرف اصلی درست شده است : مانند : ضَحِکَ
 



  معرفی باب تفعیل

اولین صیغه ماضی : فَعّلَ (علّمَ)
اولین صیغه مضارع : یُفَعّلُ (یُعلّم)ُ
مصدر : تفعیل (تعلیم)
 



  معرفی باب مفاعلة

اولین صیغه ماضی : فاعَلَ (جاهَد)َ
اولین صیغه مضارع : یُفاعِلُ (یُجاهِد)ُ
مصدر : مُفاعلة ، فعال (مُجاهدَة ، جهاد)
مصدر فعلهای ثلاثی مزید وزن معینی دارند به عبارتدیگر قیاسی هستند. اما مصدر فعلهای ثلاثی مجرد وزن معینی ندارند و به عبارت دیگر سماعی هستند.
 

 

 

 

 

 

 



 

 

 

 

 

 

 

 

داستان عربی ترجمه شده

 

ظل أسدٌ قویٌ یحکم الغابةَ سنواتٍ طویلةً وکانت جمیعُ الحیوانات تخافه وتطیع أوامرَه کان

الأسد یحصل على طعامه بالقوة یطارد الفریسة ویهجم علیها ویفترسها بأ نیابه الحادة ولا یترکها حتى یشبع ثم تأتی الحیوانات وتأکل من بقایا طعامه.

  ( شیری قوی سالهای طولانی بر جنگلی حکومت می کرد و همه حیوانات از او می ترسیدند و اوامرش را اطاعت می کردند ، شیر غذایش را با قدرت تمام  بدست می آورد و شکار را دنبال می کرد  و به ان حمله ور می شد  و با چنگالهای تیزش آن را شکار می کرد و  رها یش نمی کرد تا اینکه سیر می شد.  سپس حیوانات دیگر می آمدند و با قیمانده غذایش را می خوردند.

 

کبر الأسد وصار عجوزاً ضعیفاً وذات یوم شـــَعـــَر بالمرض وأحسّ بالضعف الشدید

وأصبح غیر قادر على أن یصطاد. شعر الأسدُ بالجوع وراح یفکــّر فی طریقةٍ یحصل فیها على طعامه.

( شیر مسن شد و پیر و ضعیف گردید  و روزی احساس بیماری کرد و ضعف شدیدی را حس نمود و به گونه ای شد که قادر به شکار کردن نبود .و احساس گرسنگی کرد و به راهی فکر می کرد که از ان طریق غذایش را بدست بیاورد) .

 

 قال الأسدُ لنفسه ما زالت الحیواناتٌُ تحترمنی وتخافنی وتسمع کلامی لا ینبغی أبداً أن أظهر لها أننی أصبحتُ کبیرَ السن ضعیفاً وإلا فإنها لن تخشانی ولن تطیع أوامری لکن سأعلن عن مرضی وأبقى داخل بیتی ولا بدّ أن تحضر الحیوانات لزیارتی وبذلک سیأتینی طعامی من غیر أن أتعب نفسی فی الحصول علیه.

( شیر با خود گفت هنوز حیوانات به من احترام می گذارنند و از من می ترسند و سخن مرا گوش می دهند اصلاً سزاوار نیست که به آنها ابراز کنم که پیر و ضعیف شده ام و گرنه آنها از من نخواهند ترسید و اوامرم را اطاعت نخواهند کرد ولی مریضیم را اعلام خواهم کرد و داخل خانه ام می مانم و ناچار حیوانات به عیادت من می آیند و بدین ترتیب غذایم را بدون اینکه خودم رادر راه حصول آن  خسته کنم بدست خواهم آورد ).

 

قصد الأسدُ أن یعلن خبرَ مرضه للجمیع کانت الحیواناتُ تخاف غضبَ الأسد وبطشه إن هی لم تقم بالواجب لذلک سارعت الحیوانات إلى زیارته فی بیته والسؤال عنه والدعاء له بالشفاء لکن کلما دخل حیوانٌ بیتَ الأسد هجم علیه وفتک به وأکله . کان الأسد سعیداً لأنه لا یتعب فی الحصول على طعامه. فهو لم یعد قادراً على أن یطارد أیّ حیوان مهما کان بطیئاً لکن الطعام اللذیذ کان یأتی إلیه فی بیته وهو جالس لا یتحرک فیأکل منه حتى یشبع .

( شیر تصمیم گرفت که خبر بیماریش را به همه اعلام کند ؛ حیوانات از خشم و عصبانیت شیر می ترسیدند اگر به تکلیف خود عمل نمی کردند  به خاطر همین حیوانات برای دیدنش و احوالپرسی و دعا برای شفایش به خانه اش شتافتند ولی هر حیوانی که داخل می شد شیر به او حمله می کرد و او را می درید و می خوردش . شیر خوشبخت بود زیرا برای بدست اوردن غذایش خسته نمیشد. او قادر به دنبال کردن هیچ حیوانی نبود هر چند که ان حیوان کند راه می رفت ولی غذای لذیذ خودش به خانه اش می آمد در حالیکه او نشسته بود و حرکت نمی کردپس از ان می خورد تا سیر می شد ).

 

وفی یوم من الأیام کان الدور على الثعلب لیزور الأسد ویسأله عن صحته ویطمئن على حاله. توجه الثعلبُ إلى بیت الأسد وهمّ بالدخول لکنه نظر إلى الأرض عند مدخل البیت وتوقف سأل الثعلب الأسد عن حاله وهو واقف فی مکانه خارج البیت أجاب الأسد ما زلت مریضاً یا صدیقی الثعلب  لکن لماذا تقف بعیداً أدخل یا صدیقی لأستمتع بحدیثک الحلو وکلامک الجمیل فأجابه الثعلب لا یا صدیقی الأسد کان بودی أن أدخل بیتک لأنظر إلیک من قرب لکنی أرى آثار أقدام کثیرة تدخل بیتک ولم أرى أثر لقدم واحدة خرجت منه .

( در روزی از روزها نوبت به روباه رسید که شیر را ملاقات کند و از سلامتش بپرسد و از حالش مطمئن شود روباه به خانه شیر روی آورد و تصمیم گرفت داخل شود ولی او به زمین نزد ورودی خانه نگاه کرد و ایستاد. روباه از شیر حالش را پرسید در حالیکه در جایش در خارج از خانه ایستاده بود . شیر پاسخ داد هنوز مریضم ای دوست روباهم  ولی چرا دور می ایستی . داخل شو دوست من تا از سخن شیرینت استفاده کنم روباه جواب داد نه ای دوست شیر من ، شایسته دوستیمان است   که داخل خانه ات شوم و تو را از نزدیک  ببینم  ولی من جای پاهای زیادی را می بینم که به خانه ات وارد شده اند و لی حتی یک جای پا نمی بینم که از خانه ات خارج شده باشد .)

اشعاری به زبان عربی

إنی خیرتک فاختاری
من فرصت انتخاب کردن را به تو دادم , پس انتخاب کن
ما بین الموت على صدری
بین مرگ در آغوش من
او فوق دفاتر اشعاری
یا مرگ بر روی دفترهایی که در آن شعرهایم را می سرودم
ا
ختاری الحب اواللا حب
انتخاب کن , زندگی همراه با عشق یا زندگی بدون عشق
فجبن الا تختاری
که عدم انتخاب تو دلیلی بر هراس تو می باشد
لا توجد منطقة وسطى
هیچ حد میانی وجود دارد
ما بین الجنة والنار
بین بهشت و آتش دوزخ


ارمی اوراقک کاملة
تمام کاغذهایت را بر زمین بکوبان
وسأرضى عن أی قراری
و من به هر تصمیمی که تو بگیری قانع خواهم بود
قولی , انفعلی , انفجری
حرفی بزن , واکنشی نشان بده , طغیان کن
لا تقفی مثل المسمار
همچون میخی که در اعماق زمین فرو رفته است نایست
لا یمکن أن ابقى ابدا
هرگز امکان ندارد که من
کالقشة تحت الأمطاری
همچون گیاهی ناچیز در زیر قطره های باران باقی بمانم
مرهقة ها أنت وخائفة
تو پریشان هستی و وجودت را ترس فرا گرفته است
وطویل جدا مشـواری
درحالیکه مسیر من بسیار طولانی می باشد
غوصی فی البحر أو ابتعدی
یا در اعماق دریا فرو برو و یا اینکه منصرف و دور شو
لا بحر من غیر دواری

هیچ دریایی بدون آشفتگی و سرگیجگی وجود ندارد
الحب مواجهة کبرى
عشق , رویا رویی عظیمی است
إبحار ضد التیاری
و همچون حرکت برخلاف جریان دریا می باشد
صیب وعذاب ودموع
سرشار از سختی و درد و رنج و اشک است
ورحیل بین الأقماری
همچون هجرتی در آسمان و در بین ستارگان است
یقتلنی جبنکِ
ترس تو در حال نابود کردن من می باشد
تتسلى من خلف ستار
هر از چند گاه , نگاه دزدانه ای از پشت پرده می اندازی
إنی لا اؤمن فی حب
من به آن عشقی ایمان ندارم که
لا یحمل نزف الثوار

که همراه با خروشیدن یاغیان نباشد
لا یضرب مثل الإعصار
و همچون طوفانی همه جا را در هم نکوبد
لا یکسر کل الأسوار
و همه چیزها را درهم نشکند
آه لو حبکِ یبلعنی مثل الإعصار
آه که ای کاش عشق تو , همچون گردبادی من را در خود فرو می برد
إنی خیرتک فاختاری
و من قدرت انتخاب را به تو دادم , پس برگزین

ضرب المثل های عربي

 

ضرب المثل

ترجمه

1 اَلاَقدَمُ فَالاَقدَم هرکه زودتر آمده است، مقدم تر است.
2 آلأقرَبُ يَمنَعُ الأبعَد نزدیکان سزاوارتر از غریبان هستند.
3 الإنسانُ مَحَلُّ السّهو وَ النِّسيان انسان جايگاه خطا و فراموشي است.
4 الحَرَکَةُ بَرَکَةٌ حرکت، برکت است.
5 الحقُ مُرٌّ حق تلخ است.
6 الخائنُ خائفٌ خيانتکار، ترسو است.
7 الدِّراهِمُ مَراهِمٌ پول، مرهم است.
8 السُّکوتُ اَخو الرِّضا سکوت، برادر رضايت است.
9 الطَّبعُ اغلَبُ سرشت، (بر تربيت) غالب است.
10 العادَةُ طَبیعَةٌ ثانیةٌ عادت طبیعت دوم هر انسان است.
11 العَيانُ لايَحتاجُ إلي البَيان چيز آشکار نياز به توضيح ندارد.
12 القَرنَبي في عَين اُمِّها حَسَنةٌ سوسک در چشم مادرش زيباست.
13 المَرءُ بخَليله انسان به دوستش شناخته مي شود.
14 النّاسُ اُمَّةٌ واحِدَة مردم همه یک امت هستند.
15 النِظافَةُ مِنَ الایمانِ نظافت قسمتي از ایمان است.
16 الوَحدَةُ خَيرٌ مِن جَليس السّوء تنهايي بهتر از هم نشينی با نابکار است.
17 الوَطنُ، الاُمُّ الثّاني وطن، مادر دوم است.
18 أدَبُ المَرءِ خَيرٌ مِن ذَهَبِه ادب مرد بهتر از ثروت اوست.
19 أنَا الغَريقُ فَما خَوفي مِن البَلَل غرق شده از توفان نمی ترسد.
20 إرقَ عَلَی ظَلعِکَ به اندازه توان خود بار بردار.
21 إنَّ بَعدَ العُسرِ يُسرًا قطعًا بعد از سختي، گشايشي هست.
22 إن لَم تَغلَب فَاخلُب اگر زورت نرسيد، نيرنگ بزن.
23 إیّاکَ وَاسمَعی يا جارَة با تو هستم اما اي همسايه تو بشنو.
24 بَطنی عَطِّرني وَ سائر يذَري شکمم را عطر بزن و سایر اندامم را رها کن.
25 بُعدُ الدّار کَبُعدُ النَّسَب دوري خانه مثل دوري خويشاوندي است.
26 بَقيَ اَشَدُّهُ بقيه ی آن بيشتر است.
27 تَجرِی الرِّیاحُ بِما لا تَشتَهِی السُّفُنُ بادها به جهتی می وزند که کشتیها دوست ندارند.
28 تَعاشَروا کَالإخوانِ وَ تَعامَلوا کَالأجناس مثل برادر معاشرت کنيد و همچون اجناس معامله نماييد.
29 جِلدُ الحِنزیرِ لا یَندَبِغُ پوست خوک دباغی نمی شود.
30 رأیُ الشَّيخِ خَيرٌ مِن مَشهَدِ الغُلام گمان پير از يقين جوان بهتر است.
31 رُبَّ ساع ٍ لِقاعِد ٍ چه بسا تلاشگری که برای نشسته ای کار می کند.
32 فَضلُ الفِعلِ عَلَی القَولِ مَکرُمَةٌ خوبي عمل بهتر از خوبي سخن است.
33 کَالمُستَجيرِ مِن الرَّمضاءِ بالنّارِ همچون کسي که از زمين داغ به آتش پناه ببرد.
34 کُلُّ إناءٍ بالّذي فيهِ يَرشَحُ از هر ظرفي همان برون تراوش کند که در آن است.
35 کَما تُدینُ تُدانُ همان طور که قرض دهي، قرض مي گيري.
36 کَما تَزرَعُ، تَحصُدُ هر چه که بکاري همان
را برداشت مي کني.
37 لا یُجمِعُ سَیفانِ فی غِمدٍ دو شمشیر در یک نیام جای نمی گیرد.
38 لاحَسَبَ کَالتَّواضُع هيچ حسَب و اعتباري همچون فروتني نيست.
39 لايًبقی شَيئٌ علی حالِه هيچ چيز به يک حال باقي نمي ماند.
40 لِکُلِّ قَومٍ یَومٍ هر قومی، روزگاری دارد.
41 ما أَهوَنَ الحَربَ عَلَی النَّظارةِ چقدر جنگ برای تماشاچیان آسان است.
42 ما کُلُّ فُرصَةٍ تَنالُ هر فرصتی بدست نمی آید.
43 مالٌ تَجلِبُهُ الرِّیاحُ تأ خُذُهُ الزَّوابع مالي را كه باد بياورد، گردباد مي برد.
44 مَن جالَ نالَ کسي که بگردد، مي یابد.
45 مَن جَدَّ وَجَدَ کسي که تلاش کند، مي يابد.
46 مَن جَرَبَ المُجَرَّبَ حَلَّت به النِّدامة کسي که آزموده را بيازمايد پشيمان مي شود.
47 مَن حَفَرَ بئرًا لِأخيهِ وَقَعَ فيها کسي که براي برادرش چاه بکند، خودش در آن مي افتد.
48 مَن صارَ نَعجَةً أَکَلَهُ الذِّئبُ کسی که میش شود گرگ او را می خورد.
49 مِن کِثرَةِ المَلّاحينَ غَرَقَت السَّفينة از زيادي ملوانان کشتی غرق شد.
50 هذاالفَرَسُ، هذاالميدان اين اسب و اين ميدان.
51 هِمَمُ الرِّجالِ تُقلَعُ الجبالَ همّت مردان کوههارا از جا می کند.
52 ياطَبيبُ! طِبَّ لِنَفسِک ای پزشک! خودت را درمان کن.
53 يَدُ الحُرِّ ميزانٌ دست آزادمرد، ترازو است.
54 يَومٌ لَنا وَ يَومٌ علينا يک روز براي ماست و روزي عليه ما.
55 يَهُبُّ مَعَ کُلِّ ريح از هر طرف که باد بيايد مي وزد.

● الامثال السائِرهٔ


ضرب المثل های معروف عربی
آفَهُٔ الجُودِ الاِسرافُ: افت جود و بخشش اسراف و زیاده روی است.
آفَهُٔ الحَدِیْثِ الکَذِبُ: آفت سخن گفتن دروغگویی است.
آفَهُٔ العِلْمِ النِسْیانُ: آفت وبلای علم ودانش فراموشی است.
آفَهُٔ المُرؤَهِٔ خُلْفُ الْوَعْدِ:
آفت جوانمردی خلف وعده است.
آکَلُ مِنَ الرَّحَی: خورنده تر از آسیاب.
آکَلُ مِنَ السُوْسِ: خورنده تر از بید یا موریانه.
آکَلُ مِنْ حُوْت: پر خورتر از نهنگ.
اَبْخَرُمِنْ اَسَد: گنده دهان تر از شیر.
اَبرَدُمِنْ عَضْرَس: سرد تر از تگرگ و برف.
اَبصَرُمِن عُقاب: تیزبین تر از عقاب.
اَبصَرُمِنْ نَسْر: تیز بین تر از کرکس.
اَبْعَدُمِنْ مُناطِ العَیُّق: دورتر از ستاره عیوق.
اَبْقَی مِنَ حَجَرِ: ماندگار تر از سنگ.
اَبْکَرُمِنَ غُراب: سحرخیزتر از کلاغ.
اَبْهَی مِنَ القَمَرَیْنِ: درخشان تر از ماه و خورشید.
اُتْرُکِ الشَرَّ یَتْرُکْکَ: بدی را رها کن بدی تو را رها میکند.
اَثْبَت مِنَ الوَشْمِ: پایدارتر از خال در بدن.
اَثْقَلُ مِنْ رضْوَی: سنگین تر از کوه رضوی.
اَجبَنُ مِن نَعامَهٍٔ: ترسوتر ازشتر مرغ.
اَجْدَی مِنَ الغَیْثِ فِی اَوایهِ: نافع ترازباران در فصل بارندگی.
اَجْفَی مِنَ الدَهْرِ: خشن تر وجفا کار تر از روزگار.
اَجمَعُ مِنْ نمْلهٔ: ذخیره کننده تر از مورچه.
اَجوَدُمِن حاتِم: سخاوتمند تر از حاتم.
اَحْرَسُ مِنْ کَلْب: نگهبان تر از سگ.
اَحرَصُ مِن نَملَهِٔ: حریص تر از مورچه.
الاِحسانُ یَقْطَعُ اللِسانَ: احسان ونیکی کردن زبان راقطع می کند.
اَحقَد مِنْ جَمَل: کینه توز تر از شتر.
اَحقَرُ مِنَ التُّرابِ: بی ارزش تر از خاک.
اَحکَمُ مِن لُقْمانَ: حکیم تر ازلقمان.
اَحْکَی مِنْ قِرْد: تقلید کننده تر از میمون.
اَحَلُّ مِنْ لَبَنِ الأُمَّ: از شیر مادر حلال تر.
اَحْلَی مِنَ العَسَلِ: شیرین تر از عسل.
اَخْتَلُ مِن الذِّئبِ: نیرنگ باز تر از گرگ.
اَخَفُّ مِنَ النَّسِِیْم: سبکتر از نسیم.
اَخَفُّ مِنْ رِیشَهٔ: سبکتر از پر.
اَخْیَلُ مِنْ دِیْکَ: متکبر تر از خروس.
اَخْیَلُ مِنْ غُراب: متکبر تر از کلاغ.
اَدَقُّ مِنَ الکُحْلِ: نرم تر از سرمه.
اَدَقُّ مِنَ الهَباءِ: نرم تر از گرد و غبار.
اَدَقُّ مِنْ حَدَّ السَیْفِ: نازکتر از لبه شمشیر.
اَدْنَی مِنْ حَبْلِ الْوَرِیْدِ: نزدیک تر از رگ گردن .
اَرْخَصُ مِنَ التُّراب: از خاک ارزان تر.
اِرقَ عَلَی ظَلْعِکَ: پایت را از گلیم خودت دراز تر نکن.
اَسْرَعْ مِنَ الْبَرْقِ: تند تر از برق.
اَسْرَعُ مِنَ اللَمْحِ: سریع تر از چشم به هم زدن.
اِسْمَعْ و لا تُصَدِّقْ: بشنو و باور مکن.
اَشْجَعُ مِنْ أُسامَهٔ: شجاع تر از شیر.
اَشْکَرُ مِنْ کَلْب: سپاسگزار تر از سگ.
اَصْفَی مِنَ الدَّمْعَهِٔ: صاف تر از اشک چشم.
اَظْلَمُ مِنْ لَیْل: تاریک تر از شب.
اَعْدَلُ مِنْ مِیزان:عادل تر از ترازو.
اَغَرُّ مِنْ سَراب: فریب دهنده تر از سراب.
اَسْهَرُ مِنَ النَّجْمِ: شب زنده دار تر از ستاره.
اَرْوَغُ مِنْ ثُعالَهٔ: نیرنگ باز تر از روباه.
اَفرَطَ فَأسْقَطَ: زیاده روی کرد پس سقوط کرد و افتاد.
اَقْسَی مِنْ صَخْر: سخت تر از سنگ.
اِقْلَعْ شَوْ کَکَ بِیَدِکَ: کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.
اَکْثَرُ الظُنُونِ مُیُون: بیشتر گمانها دروغ است.
اَکْذَبُ مِنْ یَلْمَع: دروغگو تر از سراب.
اَکْرَمُ مِنْ حاتِمِ طَیّ: سخاوتمند تر از حاتم طایی.
اِمّا هُلْکٌ و اِمّا مُلْکٌ: یا نابودی یا پیروزی.
اَمَرُّ مِنَ الْحَنْظَلِ: تلخ تر از حنظل.
اَمْضَی مِنَ الرِّیْحِ: رونده تر ازباد.
اَمْنَعُ مِنْ عُقابِ الْجَوِّ: دور از دسترس تر از عقاب هوا.
اِنَّ البَلاءَ مُوَکَّلٌ بِالمَنْطِقِ: زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد.
اِنَّ الطُّیُورَ عَلَی أشْکالِها تَقَعُ: کبوتر با کبوتر باز با باز،کند همجنس با همجنس پرواز.
اِنَّه نَسِِیْجُ وَحْدِهِ: او تافته جدا بافته است.
اَوَّلُ الغَیثِ قَطْرٌ: آغاز باران قطره است.
اَوْهَنُ مِنْ بَیتِ الْعَنْکَبُوتِ: سست تر از خانه عنکبوت.
بِاکِرْ تَسْعَدْ: سحر خیز باش تا رستگار شوی.
العِلْمُ فِی الصُّدُورِلا فِی السُّطُورِ: علم در سینه هاست نه در سطر های کتاب.
الاِنْسانِ عَبْدُ الاِحْسانِ: انسان بنده احسان و نیکی است.
الاَنامُ فَرائِسُ الأیّامِ: مردمان طعمه های روزگارند.
البِطْنَهُٔ تَأفِنُ الفِطْنَهَٔ: پر خوری و امتلاء،عقل و هوشیاری را فاسد می کند.
بَلَغَ السِّکِیْنُ العَظْمَ: کارد به استخوان رسید.
بَیْضَهُٔ الیَوْمِ خَیْرٌ مِنْ دَجاجَهِٔ الغَدِ: سیلی نقد به از حلوای نسیه است.
التائِبُ مِنَ الذَّنْبِ کَمَنْ لا ذَنْبَ لَهُ: توبه کننده از گناه مثل کسی است که گناه نکرده است.
تاجُ المُرُوَهِٔ التَواضُعُ: تاج جوانمردی تواضع و فروتنی است.
التَّدْبِیرُ نِصْفُ المَعِیشَهِٔ: اداره درست زندگی نصف معیشت است.
تَرْکُ الجَوابِ عَلَی الجاهِلِ جَوابٌ: جواب جاهل خاموشی است.
الجَزاءُ مِنْ جِنْسِ العَمَلِ: از مکافات عمل غافل مشو.گندم از گندم بروید جو ز جو.
الجَهْلُ شَرُّ الْأصْحابِ: نادانی بدترین همنشین ها است.
الحَرِیْصُ مَحْرُوْمٌ: کسی که حرس می ورزد محروم می ماند.
خالِصِ الْمُؤمِنَ و خالِقِ الْکُفّارَ: با دوستان مروّت بادشمنان مدارا.
خالِفْ تُذْکَر: مخالفت کن تامعروف ومشهور شوی.
الخَلَّهُٔ تَدعُوإلَی السَّلَّهِٔ: فقر باعث دزدی می شود.
خَیْرُ الْأمُورِ أوْساطُها: اندازه نگهدار که اندازه نکوست.
خَیْرُالْخِلالِ حِفْظُ الّلِسانِ: بهترین دوستی ورفاقت حقظ زبان است.
خَیْرُ الغِنَی القُنُوعُ: قناعت توانگر کند مردرا.
خَیْرُ الفِقْهِ ماحاضَرْتَ بِهِ: بهترین دانش ها آن است که در وقت نیاز به یاد تو باشد.
خَیْرُ الْکَلامِ ما قَلَّ ودَلَّ: بهترین سخنها سخنی است که مختصر ومفید باشد.
خَیْرُ الْمالِ ما نَفَعَ: بهترین دارائیها آن است که مفیدو مورد استفاده باشد.
خَیْرُ سِلاحِ الْمَرْءِما وَقاهُ: بهترین اسلحه ی انسان آن است که او را از خطر حفظ کند.
خَیْرُ مالِکَ ما نَفَعَکَ: بهترین مال تو مالی است که به تو نفع دهد.
دواءُ الدَّهْرِ الصَّبْرُ عَلَیْهِ: داروی روزگار صبر بر آن است.
ذَلَّ مَنْ لا سَیْفَ لَهُ: کسی که شمشیر ندارد خوار و ذلیل است.
ذَهَبَ أمْسِ بِما فِیْهِ: دیروز با هر چه در آن بود گذشت.
رُبُّ أخٍ لَمْ تَلِدْهُ والِدَهٌٔ: چه بسا برادری که مادر انسان او را نزاییده است.
رُبَّ أمْنِیَّهٍٔ جَلَبَتْ مَنِیَّهًٔ: چه بسا آرزو و تمنایی که مرگی در پی بیاورد.
رُبَّ سُکُوتٍ أبْلَغُ مِنْ کَلامٍ
:چه بسا سکوتی که رسا تر از سخن گفتن است.
رُبَّ طَرْفٍ اَفْصَحْ مِنْ لِسانٍ: چه بسا نگاهی که از زبان گویاتر است.
رُبَّ عَیْنٍ أنَمُّ مِنْ لِسانٍ: چه بسا چشمی که سخن چین تر از زبان است.
رُبَّ کَلِمَهٍٔ سَلَبَتْ نِعْمَهًٔ: چه بسا سخنی که باعث نابودی نعمتی می شود.
رُبَّ مَلُومٍ لاعُذْرَ لَهُ: چه بسا ملامت شده ای که عذری ندارد.
رَمَی الْکَلامَ عَلَی عَواهِنِهِ: بدون توجه و نسنجیده سخن گفت.
ساقِیَهُٔ لاتُعَکِّرُ بَحْراً: یک جوی آب دریایی را گل آلود نمی کند.
السُّکُوتُ أخُو الرِّضا: سکوت علامت رضایت است.
السِرّ أمانَهٔ: راز و سری که به تو می گویند امانت است.
شَرٌ مِنَ الشَّرِ‌فاعِلُهُ: بد تر از کار بد انجام دهنده آن است.
الصَبْرُ مِفْتاحُ الْفَرَجِ: صبر و استواری کلید فرج و گشایش است.
صُدُورُ الْأحْرارِ قُبُورِ الْأسْرارِ: سینه های آزادگان مخزن اسرار است.
ظُلْمُ الْمَرْءِ یَصْرَعُهُ: ظلم باعث نابودی می شود.
ظَنُّ العاقِلِ خَیْرٌ مِنْ یَقِیْنِ الجاهِلِ: گمانِ آدمِ عاقل بهتر است از یقین آدمِ جاهل.
عَثْرَهُٔ الْقَدَمِ أسْلَمُ مِنْ عَثْرَهِٔ اللِّسانِ: لغزش پا سلامتیش بیشتر است ازلغزش زبان.
العَجْزُرَیْبَهٌٔ: عجز و ناتوانی عدم اعتماد به نفس است.
العُذْرُ عِنْدَ کِرامِ الناسِ مَقْبُولٌ: عذر خواهی نزد مردمان بزرگوار مورد قبول واقع می شود.
عِشْ تَرَما لَمْ تَرَ: زنده بمان می بینی آنچه را که ندیدی.
عِشْ قَیْعاً تَکُنْ مَلِکاً: قناعت توانگر کند مرد را.
عِنْدَ الرِهانِ تُعْرَفُ السَوابَقُ: به هنگام مسابقه پیشتازان معلوم می شوند.
عِنْدَ الشَّدائِدِ تَذْهَبُ الأَحْقادُ: هنگام سختی ها و گرفتاری ها کینه ها از بین می رود.
عِنْدَ الغا یَهِٔ یَعْرَفُ السَبْقُ: در پایان مسابقه پیروزی معلوم می شود.
العِیانُ لایَحْتاجُ إلَی الْبَیانِ: آنچه که عیان است چه حاجت به بیان است.
الغِیْبَهُٔ جُهْدُ العاجِزِ: غیبت و بدگویی تلاش آدم عاجز است.
غَیْصٌ مِنْ فَیْضٍ: اندکی از بسیار.
فَضْلُ الْقَوْلِ عَلَی الفِعْلِ دَناءَهٌٔ: بیشتر از کردار،گفتار داشتن پستی و فرومایگی است.
قَلَبَ لَهُ ظَهْرَ المِجَنِّ: سپر را برای او وارونه کرد.کنایه از این که به او خیانت کرد.
کَالراقِمِ عَلَی الْماءِ: مثل کسی که روی آب می نویسد.
کَصَفِیْحَهِٔ الْمِسَنِّ تَشْحَذُ ولاتَقْطَعُ: مانندسنگ سمباده است که تیزمیکنداماچیزی رانمیبرد.
کُلِّ آتٍ قَریْبٌ: هر آیینه ای نزدیک است.
کُلُّ جِدَّهٍٔ سَتُبْلِیْها عِدَّهٌٔ: هر چیز نووجدیدی را شب و روز (روزگار)کهنه می کند.
کُلُّ شاهٍٔ تُناطُ بِرِ جْلَیْها: هر گوسفندی با پاهای خودش آویزان می شود.
کُلُّ کَلْبٍ بِبابِه نَبّاحٌ: هر سگی بر در خانه (صاحبش)پارس می کند.
کُلُّ مَبْذُولٍ مَملُولٌ: هر چیزی که زیاد شد بی ارزش می شود.
کُلُّ هَمٍّ إلَی فَرَجٍ: پایان شب سیه سفید است.
کَما تَدِیْنُ تُدانُ: همچنانکه قرض بدهی به تو قرض داده می شود.
کَما تَزْرَعُ تَحْصُدُ: همانطور که می کاری می دروی.
لا اَصْلَ لَهُ و لافَصْلَ: نه اصل و حسب دارد و نه زبان گویا و برنده.
لا تَبِعْ نَقْداً بِدَیْنٍ: نقد را به نسیه نفروش.
لا تَقْتَنِ مِنْ کَلْبِ سُوْءٍ جَرْواً: از سگ بد،توله نگهمدار.
لا قُرْبَهَٔ کَحُسْنِ الخُلْق: هیچ پیوند و قرابتی مثل خودش اخلاقی نیست.
لا یَبِضُّ حَجَرُهُ: نم پس نمی دهد.کنایه از بخیل است.
لایُثْمِرُ الشَّوکُ العِنَبَ: درخت خار انگور نمی دهد.
لایُجْمَعُ سَیْفانِ فِیْ غِمْدٍ: دو شمشیر در یک نیام جای نمی گرد.
لا یَعْرِفُ الحَیَّ مِنَ الّلَیِّ: حق را از باطل تمیز نمی دهد.
لا یَعْرِفُ الهِرَّ مِنَ الْبِرِّ: گربه را از موش تمیز نمی دهد.
لِکِلِّ ثَوْبٍ لابِسٌ: برای هر لباسی پوشنده ای است.
لِکُلِّ خَطابٍ جَوابٌ: هرخطابی پاسخی دارد.
لِکُلِّ عالِمٍ هَفْوَهٌٔ: برای هر دانشمند لغزشی است.
لِکُلِّ غَدٍ طَعامٌ: برای هر فردایی غذایی است.
لِکُلِّ کَلامٍ جَوابٌ: برای هر سخن جوابی است.
لِکُلِّ مَقامٍ مَقالٌ: هر سخن جایی و هر نقطه مکانی دارد.
لَیْسَ الخَبَرُ کَالْمُعایَنَهِٔ: شنیدن کی بود مانند دیدن.
لَیْسَ الفَرَسُ بِجِلِّهِ: (ارزش) اسب به پالانش نیست.
لَیْسَ المُخاطِرُ مَحْمُوداً وَلَو سَلِما: آدم متهور ستوده نیست هر چند ازخطر برهد.
ما أقْصَرَ اللَیْلَ عَلَی الراقِدِ: شب چه کوتاه است بر آدم خوابیده.
ما حَکَ جِلْدَکَ مِثْلُ ظِفْرِکَ: کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.
ما کُلُّ فَرْصَهٍٔ تُنالُ: هر فرصتی به دست نمی آید.
ما لَهُ ثاغِیَهٌٔ ولا راغِیَهٌٔ: او نه میشی دارد ونه شتری.
مِثْلُ النَعامَهِٔ لا طَیْرٌ ولاجَمَلٌ: مثل شتر مرغ که نه مرغ است ونه شتر.
المَرْءُ مِرْآهُٔ أَخِیْهِ: انسان آیینه ی برادرش است.
المَعاذِیْرُ قَدْ یَشُوْبُها الکَذِبُ: عذرها وبهانه ها گاهی با دروغ آمیخته می شود.
مَنِ اسْتَرْعَی الذِئْبَ ظَلَمَ: کسی که گرگ را شبان کند ظلم کرده است.
مِنَ الشَّوْ کَهِٔ تَخرُجَ الْوَرْدَهُٔ: گل از خار بیرون می آید.
مِنَ القَلبِ إلَی القَلْبِ: از دل که برخیزد بر دل نشیند،دل به دل راه دارد.
المَنایا وَلا الدَّنایا: تن به مرگ ها دادن آری اما تن به پستی ها دادن هرگز.
مَفْتَلُ الرَجُلِ بَیْنَ فَکَّیْهِ: آدمی میان دو فلک است.(زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد.)
مَنْ أجْمَلَ قِیْلاً سَمِعَ جَمَیْلاً: کسی که سخن نیکو بگوید سخن خوب می شنود.
مَنْ تارَکَ الشَّهواتِ عاشَ حُرَاً: کسی که از شهوات دست کشید آزاد زندگی میکند.
مَنْ نَأ نَّی أدْرَکَ ما تَمَنَّی: جوینده یابنده است.
مَنْ جالَ نالَ: جوینده یابنده است.
مَن جَدَّ وَجَدَ:
کوشنده یابنده است.
مَنْ حَفَرَ حُفْرَهًٔ وَقَعَ فِیْها: کسی که گودال می کند در آن فرو می افتد.
مَنْ خانَ هانَ: هر کس خیانت کند خوار می شود.
مَنْ سابَقَ الدَهْرَ عَثَرَ: کسی که با روزگار مسابقه دهد می لغزد.
مَنْ سَعَی رَعَی: کسیکه کوشیدبرخورداروبهره مند شد.
مَنْ صارَعَ الْحَقَ صَرَعَهُ: کسی که با حق ستیزه کند،حق او را به زمین می زند.
مَنْ صارَ نَعْجَهًٔ أکَلَهُ الذِّئْبُ: کسی که میش شد گرگ او را می خورد.
مَنْ صَبَرَ ظَفَرَ: کسی که صبر کندپیروز می شود.
مَنْ عَزَّ بزَّ: کسی که غلبه یافت و پیروز شد غارت می کند.
مَنْ لَمْ یُرِدْکَ فَلا تُرِدْهُ: برای کسی بمیر که برایت تب کند.
مَنْ هابَ خابَ: کسی که بترسد زیان می بیند.
المِنَّهُٔ تَهْدِمُ الصَّنِیْعَهَٔ:
منت گذاشتن احسان و نیکویی را از بین می برد.
المَنِیَّهٔ و لاالدَّنِیَّهُٔ: مرگ آری اما تن به پستی و خواری دادن هرگز.
المُؤْمِنُ مِرآهُٔ المُؤْمِن: مؤمن آیینه مؤمن است.
الناسُ عَبِیدُالإحْسانِ: مردم بندگان احسان و نیکی هستند.
الناسُ مَجْزِیُّونَ بِأعْمالِهِمْ: مردم به کرده خویش پاداش داده می شوند.
نِعْمَ المُؤَدِّبُ الدَّهْرُ: بهترین ادب کننده روزگار است.
وکُلُّ إناءٍبالَّذِیُ فِیْهِ یَرْشَحُ: از کوزه همان برون تراود که در اوست.
وَمَنْ طَلَبَ العُلا مِنْ غَیْرِ‌کَدًّ سَیُرِکُهاإذاشابَ الغُرابُ: نابرده رنج گنج میسر نمی شود.
وهَلْ یُخْفَی عَلَی النّاسِ القَمَرُ: آیا ماه از دید مردم پنهان می ماند.
هَذا یَصِیْدُ وهَذا یَأکُلُ السَّمَکَهَٔ: این صید می کند آن دیگری ماهی را می خورد.
الهَوَی مِنَ النَّوَی: دوری ودوستی.
یَأکُلُ التَّمْرَ واَرجَمُ بُالنَّوَی: خرما را می خورد و هسته اش را به سوی من پرتاب می کند.
یأکُلْنِی سَبُعٌ و لا یأکُلِنی کَلْبٌ: حیوان درنده مرا بخورد اما سگ نخورد.
یَأکُلُهُ بَضِرْسٍ و یَطِأهُ بِظِلْفٍ: آن را با دندان می خورد و با پا لگدکوب می کند.
یَبْنِی قَصْراًویَهْدِم مِصْراً: کاخی را می سازد و شهری را ویران می کند.
یَحْمِلُ التَّمْرَ إلَی البَصْرَهِٔ: خرما به بصره می برد.
یَدُکَ مِنْکَ و إنْ کانَتْ شَلاّء: دست تو از تو است اگر چه چاق باشد.
یَرَی الشّاهِدُملا یَرَی الغائِبُ: شنیدن کی بود مانند دیدن.
یُقَدِّمُ رِجْلاً ویُؤخِّرُ اُخْرَی: یک پاپیش می نهد و یک پابه عقب بر می گردد.(آدم دو دل).
یَوْمُ السُّرُوْرِ قَصِیْرٌ: روز شادی کوتاه است.
● متداولترین ضرب المثل های عربی
۱) إمامٌ فَعّالٌ خیرِ مِن إمام قَوَّالٍ
ترجمه: « رهبر فعال ( کاری ) بهتر از رهبر سخنور است. »
۲) اِبدَءَ بِنَفسِکَ
ترجمه: « از خود آغاز کن»
مترادف فارسی : « اول خویش سپس درویش»
۳)أبصَرَ مِن زَرَقاء الیَمامَۀ
ترجمه: « دوربین‌تر از زرقاء»
تمثیل: « ای خداوندی که گر روی تو اعمی بنگرد// از فروغ روی تو بیناتر از زرقا شود» ) قطران )
شرح: زرقاء نام زنی از عرب است که از مسافتی بعید می‌دیده ‌است. امثال و حکم – ( دهخدا )

۴) أبصَرَ مِن غُرابِ
ترجمه: « دوربین‌تر از کلاغ»
۵) اَبقَضَ الاَشیا عِندی‌الطُلّاقِ
تمثیل : « تو برای وصل کردن آمدی// نی برای فصل کردن آمدی» ( جلال‌الدین محمد بلخی )
مشابه: « بود سوزن به‌از تیغ برنده// که این دوزنده آمد آن درنده»
۶) اَتِقَ شَرِ مِن اَحسَنتُ اِلیهِ
ترجمه: از زیان و آسیب آن‌که بدو نیکویی کرده‌ای پرهیز کن. امثال و حکم – ( دهخدا )
تمثیل: « گفت حق است این ولی ای سیبویه// اتق شر من احسنت الیه» ( جلال‌الدین محمد بلخی )
مشابه: « سزای نیکی بدی است. »
مشابه: « با هرکه دوستی خود اظهار می‌کنم// خوابیده‌دشمنی است که بیدار می‌کنم»

۷) اِتَّقوا فِراسَهٌٔ ‌المؤمِنَ
ترجمه: « بپرهیزید از تیزمغزی مؤمنان» امثال و حکم – ( دهخدا )
تمثیل: « تو اگر مؤمنی فراست کو// ور شدی مؤتمن حراست کو// فال مؤمن فراست نظر است// وین زتقویم و زیج ما بدر است// مؤمن از رنگ چهره برخواند// هرچه دانا زدفترش داند// دل مؤمن بسان آینه است// همه نقشی در آن معاینه است» ( اوحدی )
۸) اِتَّقوا مِن غَضَبِ الحَلیمِ
ترجمه: « از خشم بردباران پرهیز کنید»
مترادف فارسی : « از آن مترس که های و هو دارد// از آن بترس که سر بتو دارد»
تمثیل: « بگاه صلح سبک‌روح‌تر زحلم شجاع// به‌روز حرب گرانمایه‌تر زخشم حلیم» ( رونی )
۹) اِتَّقوا مِن مَواضِعِ التهمِ
ترجمه: « از بهتان‌گاه‌ها اجتناب ورزید» امثال و حکم – ( دهخدا )
مترادف فارسی : « جایی منشین که چون نهی پای// تهمت‌زده خیزی از چنان جای// صوفی که رود به‌مجلس می// وقتی بچکد پیاله بر وی// چون شهره شود عروس معصوم// پاکی و پلیدیش چه‌معلوم» امیرخسرو
مترادف فارسی : « چو من خلوت‌نشین باشم تو مخمور// زتهمت، رأی مردم که شود دور» ( نظامی )

۱۰) اِجَع کَلبَکَ یتعبکَ
ترجمه: « سگ خویش گرسنه دار تا از دنبال تو آید» امثال و حکم – ( دهخدا )
مشابه: « اسب فربه شود، شود سرکش» ( سنائی )
تمثل: « آلت اِشکار جز سگ را مدان// کمترک انداز سگ را استخوان// زان‌که سگ چون سیر شد سرکش شود// کی سوی صید و شکاری خوش رود» ( جلال‌الدین محمد بلخی )
۱۱) اِحذَر مُباسِطَهٔ‌الملوکَ
ترجمه: « از بساط پادشاهان دوری کن»
مترادف فارسی: « از صحبت پادشه بپرهیز// چون پنبهٔ نرم زآتش تیز» ( نظامی )
۱۲) أحذر مِن غُرابِ
ترجمه: « ترسنده‌تر از کلاغ» امثال و حکم – ( دهخدا )
تمثیل: « بودم حذور همچو غرابی برای آنک// همچون غراب جای گرفتم در این خراب» ( مسعود سعد )

۱۳) اَحسَنَ‌ الشِعرُ ، یا اِعذَب‌ الشِعرُ اَکذَبَه
ترجمه: « شعر هرچه به‌دروغ نزدیک‌تر زیباتر»
تمثیل: « در شعر مپیچ و در فن او// چون اکذب اوست احسن او» ( نظامی )

۱۴) اُحْسِن اٍلی مِن اساء
ترجمه: « با آن‌که بدی کرده نکویی میکن» امثال و حکم – ( دهخدا )
مشابه: « بَدان ‌را نیک دارید ای عزیزان// که خوبان خود عزیز و نیک‌روزند» ( سعدی )
تمثیل: « بدی را بدی سهل باشد جزا// اگر مردی احسن الی من اسا» ( سعدی )

۱۵) اَحمَق مِن هَبَنقه
ترجمه: « احمق‌تر از هبنقه»
شرح: هبنقه از حمقای مشهور عرب است که وقتی گردن‌بندی به‌خود آویخت. پرسیدند: این تورا به‌چه‌کار است؟ گفت: تا با دیگران عوض نشوم.»

۱۶) أخوکَ مَن صَدَقَکَ النَّصیحَهَٔ
ترجمه: « برادر تو آن‌کس باشد که تورا پند دهد»
مترادف فارسی : « برادر تو آن‌کس باشد که عیب تو از تو نپوشد» امثال و حکم – ( دهخدا )
۱۷) اَدَبِ ‌النَّفسُ خَیرِ مِن اَدَبِ ‌الدَّرسُ
ترجمه: « ادبی که در نهاد مرد باشد نیکوتر از ادبی است که از راه درس‌خواندن کسب شود.»
مشابه: « بربسته دگر باشد و بررسته دگر»
تمثیل: « ملک بربسته چنان باشد ضعیف// ملک بررسته چنان باشد شریف» ( جلال‌الدین محمد بلخی )
معنی: فطری و طبیعی از مصنوعی بهتر است.
۱۸) اُدخُلوا البُیوتَ مِن اَبوابُها
ترجمه: « از در خانه‌ها وارد منازل شوید»
مشابه: « کار را از راه درست انجام دهید»
تمثیل: « گر همی جویید دُر بی‌بها// ادخلوالابیات من ابوابها» ( جلال‌الدین محمد بلخی )
معنی: هرکاری را باید از راه و طریق مخصوص به‌خود آغاز نمود
.
۱۹) إذازَلِ العالِمُ زُلَّ بِزِلَّتُهُ العالَمُ
ترجمه: « پای‌لغز دانشمندان پای‌لغز جهان است» امثال و حکم – ( دهخدا )
مشابه: « هرچه بگندد نمکش می زنند// وای به‌وقتی که بگندد نمک»
۲۰) إذا ساءَ فَعَلَ المَرء ساءَت ظُنونهِ
ترجمه: « تبه‌کاران بدگمان باشند» امثال و حکم – ( دهخدا )
۲۱) أرسَلَ حَکیما ولا توصهِ
مترادف: « حکیم را به‌وصیت‌کردن حاجت نیست» ( قرهٔ‌العین )
۲۲) أشأمُ مِن طُوِیسٍ
ترجمه: « بدشگون‌تر از طویس»
تمثیل: «بلی شوم‌تر از طویسی که فعلت// همی رخنه در حکم فرقان نماید» ( ادیب پیشاوری )
شرح: طویس نام مخنثی از عرب است که به‌شومی و نافرخندگی مشهور بوده‌و او خود می‌گفته‌است، ای مردمان مدینه تا من زنده باشم خروج دجال و دابه را چشم دارید و چون بمیرم دل آسوده کنید... ساعتی که مادر مرا بزاد پیامبر خدای از جهان بشد و گاهی که از شیر بازگرفت ابی‌بکر فرمان یافت. و بدان روز که به‌حد مردان رسیدم عمر را بکشتند. و در شب کدخدایی من عثمان به‌قتل رسید. امثال و حکم – ( دهخدا )

۲۳) أضیقَ‌ الأمرُ أدناهَ اِلی‌الفَرجِ
ترجمه: « هرچند کار تنگ‌تر به‌‌گشایش نزدیک‌تر»
مترادف فارسی: « تا پریشان نشود کار به‌سامان نشود»
مشابه: « کی شود بستان و کشت و برگ و بر// تا نگردد نظم آن زیر و زبر» ( جلال‌الدین محمد بلخی )
مشابه: « نروید هیچ تخمی تا نگندد// نه‌کاری برگشاید تا نبندد» ( نظامی )
۲۴)اُطلُبوا العِلمِ مِنَ المَهدِ إلَی‌اللَّحدِ
مترادف فارسی: « زگهواره تا گور دانش بجوی»
۲۵) اُطلُبوا العِلمِ ولَوء بِالصینِ
ترجمه: « دانش را اگرچند در چین باشد بجویید»
اقتباس: « در پی علم دین بباید رفت// اگرت تا به‌چین بباید رفت» ( اوحدی )
تمثیل: « هست آن پر در نگارستان چین// اطلبوا العلم ولو بالصین ببین» ( عطار )
۲۶) إعطَ القَوسِ باریها
ترجمه: « کمان را به‌کمانگر ده»
مشابه: « نان را بده نانوا یک نان هم بالاش»
۲۷) اَعقُلُها وتَوَکَّلَ
ترجمه: « به‌هوش باش و توکل کن»
اقتباس: « گفت پیغمبر به‌آواز بلند// با توکل زانوی اشتر ببند» ( جلال‌الدین محمد بلخی )

۲۸) أعلَمَهُ الرَّمایهُٔ کُلُّ یوم// فَلَمّا أستَدَ ساعِدُهُ رَّمانی
مشابه: « کس نیاموخت علم تیر از من// که مرا عاقبت نشانه نکرد» ( سعدی )
۲۹) اِقتِلوا الموذیَ قَبلِ أن یوذی
ترجمه: « جانوران موذی را پیش از این‌که آسیب رسانند نابود سازید»
۳۰) إنَّ الحَیاهُٔ عقیدهُٔ وجَهادُ
ترجمه: « زندگی یعنی عقیده و کوشش در راه آن»
۳۱) إنَّ الشَبابُ والفِراغُ والْجِدَهُٔ// مُفسِدهُٔ للمرءُ أی مُفسِدهٔ «ابوالعَتاهیه»
ترجمه: « جوانی و بیکاری و توانگری باعث انحراف و مایه تباهی است»
۳۲) أوَّلُ الحَزمُ المشورهُٔ
ترجمه: « پایه دوراندیشی بر مشورت است»
مشابه: « اوفتد بر گردن او کاندیشهٔ تنها کند»
مشابه: « اول استشاره پس استخاره»

۳۳) ألغَضبُ أوَّلهُ جُنونَ وآخرهُ نَدم
مترادف فارسی: « خشم، اولش دیوانگی است و آخرش پشیمانی.»
۳۴) أولی الناسُ بِالعَفوِ أقدَرَهُم عَلی العُقوبَهِٔ
ترجمه: « آن‌کس که به‌کیفر و بادافراه تواناتر باشد گذشت و بخشایش از او پسندیده‌تر و سزاوارتر است» امثال و حکم – ( دهخدا )
۳۵) إیاکَ عَنّی واِسمِعی یا جارَهًٔ
مترادف فارسی: « در به‌تو می‌گویم، دیوار تو بشنو»
مترادف فارسی: « دختر به‌تو می‌گویم، عروس تو گوش‌کن»

۳۶) بُعدُالدٌار کَبُعدِالنَسَب
ترجمه: « دوری خانه مانند دوری نسب است.»
۳۷) التَأ نّی مِن الرَحمنِ والعَجَلَهُٔ مِن الشَیطانِ
ترجمه: « آهستگی از خدا و شتاب از اهریمن است.»
مترادف فارسی: « شتاب است دیو و فرشته درنگ (خوی کبک صلح و خوی باز جنگ...)» ( ادیب پیشاوری)
مترادف فارسی: « شتاب و بدی کار اهریمن است// پشیمانی و رنج جان و تن است» ( فردوسی )

۳۸) التَّجرُبَهُٔ العِلمُ الکَبیرُ
ترجمه: « تجربه بزرگترین دانش است.»
۳۹) تُعاشِروا کَالإخوانَ وتُعامِلوا کَالأغرابَ
ترجمه: « با هم مثل برادر باشید ولی مثل غریبه کار کنید.»
۴۰) ثمرهُٔ‌العجبِ‌المقتُ
مترادف فارسی: « ثمره خودپسندی مبغوض عامه شدن است.»
۴۱) ثوُلوُلُ جَسَدِه لایُنزَع
ترجمه: « خال میخکی (گوک) بدنش کنده نمی‌شود.»
مترادف فارسی: « اصلاح‌پذیر نیست.»
مترادف فارسی: « درخت کج را نمی‌توان راست کرد.»

۴۲) الجارُ قَبلِ الدارُ
ترجمه: « همسایه قبل از خانه.»
مترادف فارسی: « همسایه را بپرس، خانه را بخر.»
مترادف فارسی: «تا ندانی که کیست همسایه// به‌عمارت تلف مکن مایه// مردمی آزموده باید و راد// که بنزدیکشان نهی بنیاد» ( اوحدی )
تمثیل: « پس تو هم الجار ثم‌الدار گوی// گر دلی داری برو دلدلر جوی» ( جلال‌الدین محمد بلخی )
۴۳) جَزاءُ سنمارُ
توضیح: « نام مهندس و معمار رومی که به‌امر نعمان قصر خورنق را در نزدیکی کوفه برای بهرام کور ساخت. پس از اتمام بنای کاخ، او را به‌فرمان نعمان از بالای همان قصر سرنگون و هلاک کردند تا نظیرش را برای دیگری نسازد. جزای سنمار در زبان عربی مثل است.»
۴۴) الجِنَّهُٔ تَحتِ أقدامَ الأمهاتِ
مترادف فارسی: « بهشت زیر پای مادران است.»
۴۵) جَندَلَتانِ اصطَکٌتا
ترجمه: « دوسنگ به‌هم خورند.»
معنی: « کنایه از دونفر هم‌شأن و هم‌زور است که به‌هم درآویزند و یا با هم ضدیت کنند.»
۴۶) الجوع الکافِرُ
مترادف فارسی: « آدم گرسنه ایمان ندارد.»
۴۷) الحُبُّ أعمی
مترادف فارسی: « عشق کور است.»
۴۸) حُب الوطنُ مِن الإیمانِ
ترجمه: « میهن‌پرستی از ایمان است.»
۴۹) حِبرُ عَلی وَرَقِ
ترجمه: « جوهر روی کاغذ.»
مترادف فارسی: « دلیل مستند.»
توضیح: « برای بیان اعتبار و وضوح چیزی گویند، مانند: نقش سیاه روی کاغذ سفید.»

۵۰) حَبلُ الکذبُ قصیرٌ
ترجمه: « ریسمان دروغگو کوتاه است.»
مترادف فارسی: « دروغگو تا در خانه‌اش.»
۵۱) الحَرِکَهُٔ بَرِکَهٌٔ
مترادف فارسی: « برکت در حرکت است.»
۵۲) الحُسودُ لا یَسُودُ
مترادف فارسی: « حسود هرگز نیاسود.»
۵۳) الحُمْقُ داءُ وَلا دواءَ لَهُ
ترجمه: « حماقت را دارویی نیست .»
۵۴) خَیرُ الأشیاءُ جَدیدُها


۵۵) خَیرُ الأصدقاءُ مَن تَرَکَ المِزاحُ
ترجمه: « بهترین دوست کسی است که شوخی را ترک کند .»
۵۶) خَیرُ الکَلامُ ما قَلَّ ودَلَّ وَ لاتَمَلَ
مترادف فارسی: « سخن هرچه کوته بود خوش‌تر است (بگویم گرت هوش اندر سر است...)» ( ادیب پیشاوری )
۵۷) دَواءُ الدَهرُ اَلصَّبرَ عَلَیهِ
ترجمه: « دوای روزگار صبر بر آن است. »
۵۸) اَلدُّ نیاءُ سَجُنَ المُؤمِنُ وَجَنَهٌٔ الکافِرُ
تمثیل: « کافران چون جنس سجین آمدند// سجن دنیا را خوش‌آیین آمترجمه: « جهان، زندان مردم با ایمان و بهشت کافران است.»
دند» ( جلال‌الدین محمد بلخی )
۵۹) رَجَعَ بِخَفی حَنینَ
ترجمه: « بازگشت با کفش حنین .»
مشابه: « دست از پا درازتر برگشتن.»
منشأ: « یکی از مردمان بادیه در بلده حیره به‌دکان حنین نام کفشگری رفته جفتی موزه (کفش) بگزید و پس از تشویش و مماکسه (چانه زدن) فراوان بنهاد و برفت. کفشگر کین او در دل گرفت و موزه‌ها را برداشت و به‌صحرا شد و یکتای آن در رهگذر اعرابی افکند و لنگهٔ دیگر نیز در جایی دورتر، هم در معبر او بینداخت و خود در مَکمَنی (کمین‌گاه) بنشست. اعرابی چون بر تای نخستیـن گذر کرد از شباهت آن به‌موزه دکان «حنین» در شگفتی مانده و گفت افسوس طاق است وگرنه برگرفتمی. و پس از طی مسافتی تای دیگر را دیده، برگرفت و راحله(شتر) آن‌جا بگذاشت و به‌طلب لنگهٔ اولین شتافت و چون از راحله دور شد «حنین» از کمین‌گاه در آمد و راحله او با زاد ببرد. وقتی مرد بازگشت راحله را ندید و ناچار با همان جفت موزه به‌قبیله باز آمد. امثال و حکم – ( دهخدا )، جلد دوم، ص. ۸۶۴
۶۰) اَلسُّکوتُ عَلامهٌٔ الرِّضا
ترجمه: « سکوت علامت رضا است.»
مترادف فارسی: « خاموشی، هم‌داستانی است.»
مترادف فارسی: « خاموشی نشان رضا است.»

۶۱)اَلسَّماءُ لا تَمطَرُ ذَهَباً وَلا فِضَّهٌٔ
ترجمه: « از آسمان طلا و نقره نمی‌بارد.»
۶۲) اَلصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَجُ
مترادف فارسی: « صبر کلید کارها است.»
تمثیل: « صبر کن، کالصبر مفتاح الفرج (ما نمی‌گفتیم کم نال از فرج...)» ( جلال‌الدین محمد بلخی )
۶۳) ظَنٌُ‌العاقِلِ خَیر مِن یَقینِ‌الجاهِلِ
ترجمه: « گمان دانا از یقین نادان بهتر است.»
۶۴) اَلعاقِلُ لا یَبطِلُ حَقّا ولا یَحِقُّ باطِلاً
ترجمه: « عاقل حق را باطل نمی کند و نه باطل را حق می کند. »
۶۵) اَلعَدلُ أساسٌ الْمُلْکُ
ترجمه: « عدالت ، پایه فرمانروایی است. »
۶۶)اَلعَقلُ أشرَفَ الأحبابُ
ترجمه: « عقل بزرگترین دوستان است. »
۶۷) اَلعَفوُ عِندَ المُقَدَّرَهُٔ
ترجمه: « بخشش در نزد قدرتمندان است. »
۶۸) عَبدُ غَیرِکَ حُرٌ مِثلکَ
ترجمه: « بنده دیگران نسبت به تو مانند تو آزاد است.»
۶۹) عِصفورُ فی الیَد خَیرُ مِن عَشَرَهُٔ عَلی الشَجَرَهِٔ
ترجمه: « یک گنجشک در دست بهتر از ده گنجشک روی درخت است.»
مترادف فارسی: « سرکه نقد به‌از حلوای نسیه.»
مترادف فارسی: « سیلی نقد به‌از عطای نسیه.»
مترادف فارسی: « نقد موجود به که نسیه موعود.»
مترادف فارسی: « جگرک امروز بهتر از دنبه فردا.»
مترادف فارسی: « گنجشک نقد به از طاووس نسیه.»
تمثیل: « ما درخورصید تو نباشیم ولیکن// گنجشک به‌دست است به‌از باز پریده» ( سعدی )
تمثیل: « بدسـت آوریده خردمند سنگ// به‌نایافته‌دُر به‌ندهد زچنگ» ( اسدی )
تمثیل: « به‌نسیه مده نقد اگــر چند نیز// به‌خرما بود وعده و نقد خار» ( ناصرخسرو )
۷۰) عِلمٌ بِلا عَمَلٍ کَشَجَرَ بِلا ثَمَرٍ
ترجمه: « علم بی‌عمل درخت بی‌ثمر است.»
مترادف فارسی: « علم بی‌عمل زنبور بی‌عسل است.» ( سعدی )
تمثیل: « بار درخت علم نباشد مگر عمل// با علم اگر عمل نکنی شاخ بی‌بری» ( سعدی )
تمثیل: « علم چندان‌که بیشتر خوانی// چون عمل در تو نیست نادانی» ( سعدی )
تمثیل: « علم داری عمل نه، دان که خری// بار گوهر بری و کاه خوری» ( سنایی )
تمثیل: « علم کز اعمال نشانیش نیست// کالبدی دارد و جانیش نیست» ( امیرخسرو )

۷۱) اَلعُلَماءُ وَرَثَهٌٔ الأنبیاءُ
ترجمه: « دانشمندان وارث پیامبرانند.»
۷۲) عَمّی العِینُ وَلا عَمّی القَلبُ
ترجمه: « از چشم کور باش، نه از قلب.»
۷۳) اَلعِینُ بِالعِینُ وَالسِنُّ بِالسِنُّ
ترجمه: « چشم به‌ازای چشم، دندان به‌ازای دندان .»
تمثیل: « محتسب خم شکست و من سر او // سن بالسن والجروح قصاص » (حافظ )
۷۴) اَلکِتابُ یَقرَأ مِن عُنوانِه
ترجمه: « کتاب را از عنوانش می خواند. »
۷۵) کَلامٌ اللَّیلُ یَمحوهُ النهارُ
ترجمه: « سخن شب، تا ظهر از بین میرود .»
تمثیل: « هیچ دانی که باد هست امروز// رأی عالیت را کلام‌اللیل» ( انوری )
تمثیل: « گفتم ای‌جان وعده دوشین خود را کن وفا// گفت نشنیدی کلام‌اللیل یمحوه‌النهار؟» (خواجه نظام‌الملک )
۷۶)لَیسَ لِلحاسَدُ إلّا ما حَسَدَ
ترجمه: « برای حسود چیزی نیست جز آنچه به آن حسادت می کند. »
۷۷) لا یَشکِرُ النّاسُ مَن لا یَشکِرُ اللهُ
ترجمه: « مردم از کسی که خدا را شکر نمی کند ، تشکر نمی کنند. »
۷۸) لا نارَ بِدونِ دُخّانِ
مترادف فارسی: « هیچ آتشی بدون دود نیست.»
۷۹) لا تُؤَجِّلُ عَمَلَ الیَومَ إلی الغَدِّ
مترادف فارسی: « کار امروز را به‌فردا میفکن .»
۸۰) لا راحَهٌٔ لِحَسودٌ
مترادف فارسی: « حسود هرگز نیاسود.»
۸۱) مُعَظَّمٌ النّارُ مِن مُستَصغَرُ الشَرَّرِ
ترجمه: « بزرگی آتش جهنم از کوچک شمردن بدیهاست . »
۸۲) المالُ یَجلُبُ المالُ
ترجمه: « سرمایه ، سرمایه جلب می کند. »
مترادف فارسی : « پول ، پول می آورد . »

۸۳) مِن صَبرٌ ظَفَرٌ
مترادف فارسی: « گر صبر کنی زغوره حلوا سازی .»
۸۴) النّاسُ أتباعُ مِن غَلبْ
ترجمه: « مردمان، پیروان چیره‌شدگان و پیروزی‌یافتگانند .»
۸۵) النّاسُ أعداءُ ما جَهَلوا
ترجمه: « مردمان، هرآنچه را ندانند دشمن گیرند .» منسوب به ( علی ابن ابیطالب )
۸۶) النّاسُ عَلی دینٍ مُلوکِهُم
ترجمه: « مردمان، به‌آیین پادشاهان خود گروند.»
۸۷) نَعمٌ حاجِبٌ الشَّهَواتُ غَضَّ البَصَر
ترجمه: « با حجاب (پرهیزکار ) چشم هایش را بر بدیها شهوات می بندد. »
۸۸) النَدمُ عَلَی السُّکوتِ خَیرَ مِن النَدمُ عَلَی القولِ
ترجمه: « پشیمانی برای سکوت بهتر از پشیمانی برای صحبت است. »
۸۹) النِّظافَهُٔ مِن الإیمانِ
ترجمه: « نظافت از ایمان است.»
مترادف فارسی: « تمیزی نشانهٔ ایمان است .»

۹۰) نومَهٌٔ أهلٌ الکَهَفُ
ترجمه: « خواب اصحاب کهف.»
۹۱) وَما خَیرَ لَّیلُ لَیسَ فیهِ نُّجومٍ
ترجمه: « شبی که آسمانش ستاره ندارد ، برکت ندارد . »
۹۲) وَأفضَلَ أخلاقٌ الرِّجالُ التَّصَبُّرُ
ترجمه: « و بهترین اخلاق مردان صبر کردن است. »
۹۳) وَخَیرُ جَلیسَ فی الزَّمانِ کِتابٍ
ترجمه: « بهترین همنشین اوقات کتاب است.»
مترادف فارسی: « بهتر زکتابخانه جایی نبود.»
۹۴) الوَّقتُ مِن ذَهَبَ
مترادف فارسی: « وقت طلاست .»
۹۵)هُوَ مِن أهلُ الجَنَهُٔ
ترجمه: ـ« او از اهالی بهشت است. »
مترادف فارسی: « او حلال زاده است. »

۹۶) یَصطادُ فِی الماءِ العَکرِ
مترادف فارسی: « از آب گل‌آلود ماهی گرفتن .»
۹۷) یا طالِبُ الرِّزقُ إنَّ الرُّزقُ فی طَلَبُکَ
ترجمه :« ای که طلب روزی می کنی ، همانا روزی، در طلب توست .»
۹۸) یُساعِدُ اللهُ اَلَّذینَ یُساعِدونَ أنفُسِهِم
ترجمه : « خداوند کمک می کند کسانی را که کمک می کنند نفسهایشان را . »
۹۹) عَن المَرءُ لا تَسألُ وَسِلَّ عَن قَرینَهُ
ترجمه: « از خود انسان سوال نکن بلکه از چشمانش سوال کن. »
مترادف فارسی: « عقل مردم به چشمانشان است. »
۱۰۰) غَضَبَ الجاهِلُ فی قَولَهِ وغَضَبَ العاقِلُ فی فِعلَهِ
ترجمه: « نادان ، خشمش را در حرفش نشان می دهد و عاقل در عملش. »
اُطْلُبِ الْعلمَ ولاتَکسَلْ فما أبْعَدَ الْخیرَ علی أهلِ الْکَسَلْ!
علم را طلب کن وتنبلی نکن وخوبی چه دور است از انسانهای تنبل.

الفاظ متعلقة بالریاضة البدنیة = كلمات مربوط به ورزش جسمی

الملعب; ورزشگاه; المرمی; دروازه النادی الرّیاضی; باشگاه ورزشی; حارس المرمی; دروازه بان المتفرّج; تماشاچی; مرّر; پاس بده المباراة; مسابقة; سدّد; شوت كن اللاعب; ورزشكار; الحكم; داور

الفریق; گروه تشویق كننده; الالعاب القفز; بازی های پرش الجمهور المشجع; فوتبال; حلبة اللعب; تشك كرة القدم; بسكتبال; الحذاء الرّیاضی; كفش ورزشی الكرة الطائرة; والیبال; قفّاز الملاكمة; دستكش مشت زنی كرة المنضدة; تنیس روی میز; التهدیف; گل زدن المصارعة; كشتی; قناع السّبّاح; ماسك شنا الملاكة; مشت زنی; لوحة تسجیل الاصابات; تابلو اعلام نتایج المتزلج علی الجلید; اسكی باز; الصافرة; سوت السباحة; شناكردن; الرّمایة; تیر اندازی رفع الاثقال; وزنه بردار; الهدوء والضوضاء; آرامش وسروصدا


الفاظ متعلقة بالمدرسة والدراسة = كلمات مربوط به مدرسه وآموختن

 

دار الحضانة; مهد كودك; المسطرة; خط كش روضة الاطفال; كودكستان; المساحة; پاك كن مرحلة الابتدائیة; دوره دبستان; مبراة ، برّایة; مداد تراش مرحلة المتوسطة; دوره راهنمایی; فرجار،بیكار; پرگار مرحلة الثانویة; دوره دبیرستان; محّایة; جوهر پاك كن دار المعلمین; دانشسرا; خریطة; نقشه معهد اعداد المعلمین; مركز تربیت معلم; الحقیبة،محفظة; كیف الجامعة; دانشگاه; الكرسی; صندلی الكلیة; دانشكده; المنضدة; میز بدایة السنة الدراسة; آغاز سال تحصیلی; الطباشیر; گچ القلم الجاف; خودكار; السبّورة; تخته سیاه قلم حبر; خود نویس; الصّف; كلاس قلم رصاص; مداد; ساحة المدرسة; حیاط مدرسه الدفتر; دفتر; التلمیذ; دانش آموز الكراسة; جزوه; الطالب; فراگیر

الفاظ متعلقة بالمدرسة والدراسة = كلمات مربوط به مدرسه وآموختن

دار الحضانة; مهد كودك; المسطرة; خط كش روضة الاطفال; كودكستان; المساحة; پاك كن مرحلة الابتدائیة; دوره دبستان; مبراة ، برّایة; مداد تراش مرحلة المتوسطة; دوره راهنمایی; فرجار،بیكار; پرگار مرحلة الثانویة; دوره دبیرستان; محّایة; جوهر پاك كن دار المعلمین; دانشسرا; خریطة; نقشه معهد اعداد المعلمین; مركز تربیت معلم; الحقیبة،محفظة; كیف الجامعة; دانشگاه; الكرسی; صندلی الكلیة; دانشكده; المنضدة; میز بدایة السنة الدراسة; آغاز سال تحصیلی; الطباشیر; گچ القلم الجاف; خودكار; السبّورة; تخته سیاه قلم حبر; خود نویس; الصّف; كلاس قلم رصاص; مداد; ساحة المدرسة; حیاط مدرسه الدفتر; دفتر; التلمیذ; دانش آموز الكراسة; جزوه; الطالب; فراگیر

الفاظ متعلقة بالمیكانیكا : كلمات فنی ومیكانیكی

 

مصدر تیار; منبع برق; التركیب; نصب ابعاد فتحة تركیب; ابعاد شكاف برای نصب; ملحوظة; نكته عملیة التركیب; عمل نصب; لوحة المتحكمات; پانل كنترل سحب الهواء; تخلیه هوا; ضابط الحرارة الاوتوماتیكی; ترموستات التبرید; سرمایش; حركة جریان الهواء; گردش هوا ذراع الانتخاب; اهرم انتخاب; الهواء المستهلك; تخلیه هوا ضبط وتوجیه تیار الهواء; تنظیم جریان هوا; مقبض; دستگیره ضبط زاویة التهویة; تنظیم زاویه انحنا; مصفاه هواء الغرفة; فیلتر هوای اتاق الواجهة الامامیة; درپوش جلویی; عامل الصیانة; تعمیركار سلك الكهرباء; سیم برق; كفاءة العالیة; عملكرد موثر فیش التیار الكهربائی; دوشاخه برق دستگاه; جهاز التكییف; دستگاه تهویه شقوق; دریچه; موخرة ومقدمة; پشت وجلو(دستگاه) الضوضاء الناتجة; لرزش; التكییف والتدفئة; سرمایش وگرمایش الخزانة(الكابینة); محفظه; الاطار الخشبی; چارچوبه ی چوبی  المطاط المرنة; اسنفج اورتان; مفك البراغی; پیچ گوشتی ازالة الرطوبة; رطوبت زدایی; ازالة الغبار; غبار زدایی عكس اتجاه عقرب الساعة; برعكس عقربه های ساعت; الضاغط; كمپرسور العمل التلقائی; به طور خودكار; لف; بچرخان مرقمة; شماره ها; ریش التبرید; كویل پره قصر دائرة ; اتصال كوتاه; بلا تعشیق; بی اثر الخطافات ; قلاب ها; الصمام; فیوز انابیب التبرید; كویل های سرمایش; التشحیم; روغن زنی المحمل الكرات; بلبرینگ; مسمار; پیچ الطاقة; انرژی; تسرب الماء; چكه نمودن آب ارجع; بكشید; تشغیل; روشن ایقاف; خاموش; كتیب الارشادات; دفترچه راهنما

جدیدترین و مهمترین اضطلاحات كامپیوتر(1)

 

 Case :غطاء الحاسوب

خواننده لوح فشرده : قارئة الأقراص

Cd رایتر – كپی كننده Cd : ناسخ الأقراص

Cd ریدر – خواننده لوح فشرده : قارئة الأقراص

data : المعلومات

icon : آیقونة

Insert : إدراج

Keyboard : لوحة مفاتیح

log in : تسجیل الدخول

Pin پین : رمز

printer : الطابعة

SAVE : التخزین

اshortcut : الاختصار

آغاز كردن موضوع جدید در فروم (انجمن forum) : ابدأ موضوع جدید

اپراتور : المُشَغِّل

اتاق چت خصوصی : غرفة الشات الخاصة – الخاص

اتاق چت عمومی : غرفة الشات العامة – العام 

اجرای برنامه : تشغیل البرنامج

ارسال ایمیل : إرسال الایمیل – إرسال البرید الالكترونی

اسم مستعار : الاسم المستعار

اطلاعات در حال دریافت است : جاری جلب البیانات

 اینترنت : النت – الانترنت

بارگذاری : التحمیل – التنزیل

برنامه ریز : المُبَرمِج

پاسخ دادن به یك دیدگاه همراه با نقل قول در فروم (انجمن) : الردّ مع اقتباس

پایگاه اینترنتی : الموقع

پایگاه رسمی وزارت كشور : الموقع الرسمی لوزارة الداخلیة

پسورد – کلمه عبور : کلمة السرّ – الباسورد

پیوند : الرابط – ج: الروابط

تگ ها – کلیدواژه ها – واژگان کلیدی – واژگان راهنما : الکلمات الدلیلیة

ثبت نام در فروم (انجمن forum) : التسجیل فی المنتدیٰ 

جدیدترین نسخه برنامه: أحدَث إصدار للبرنامج

جدیدترین ورژن برنامه: أحدَث إصدار للبرنامج

آخرین ویراست برنامه : أحدَث إصدار للبرنامج

جدیدترین ویرایش برنامه: أحدَث إصدار للبرنامج

جستجوی پیشرفته : البحث المتقدّم

چت : الشات – الدَّردشة 

چت روم – اتاق چت : غرفة الدردشة – غرفة الشات

حقوق معنوی : حقوق ملکیة

دانلود فایل با كیفیت بالا : تحمیل الملف بجودة عالیة

دریافت ایمیل : تلقی الایمیل – تلقی البرید الالكترونی

دكمه استارت – كلید استارت كامپیوتر : زرّ أمر

 

 


  • الفصول الاربعة وایام الاسبوع =چهار فصل و روزهای هفته
  • قصف; چید; القمح; گندم نزل; افتاد; الشعیر; جو یبرد; سرد می شود; حلّة; لباس یاتی; می آید; ثمار; میوه ها تجری; جاری می شود; ثلوج; برف ها تغّنی; آواز می خواند; الغیوم; ابرها تكتسی; می پوشید; ابیض; سفید المطر; باران; اخضر; سبز  الربیع; بهار; اصفر; زرد  الصیف  تابستان; احمر; قرمز الشّتاء; زمستان; ارزق; آبی الخریف; پاییز; رمادی; خاكستری
  • السنة (عام); سال; السبت; شنبه الشّهر; ماه; الاحد; یكشنبه الیوم; روز; الاثنین; دوشنبه امس; دیروز; الثلاثاء; سه شنبه غذا; فردا; الاربعاء; چهارشنبه البارحة; دیشب; الخمیس; پنجشنبه ایّام الاسبوع; روزهای هفته; الجمعة; جمعه عطلة; تعطیلی; العشب; گیاه الرّیاح; بادها; الاوراق; برگ ها الازهار; شكوفه ها; الفلّاح; كشاورز
  •  


 

الفاظ المنزلیة =كلمات مربوط به منزل وخانه

  • الابرة; سوزن; مفتاح القناتی; دربازكن الخیط; نخ; مفتاح العلب; دربازكن قوطی ابریق; آفتابه; ملعقة الشای; قاشق چایخوری ابریق شای; قوری; ملعقة الطعام; قاشق غذاخوری الاریكة; مبل; السّلم; نردبان البطانیة; پتو; المصعد الكهربائی; آسانسور الوسادة; بالش; المطابق الارضی; طبقه همكف الخشیة «مرتبة»; تشك; الطبقة الاولی; طبقه اول سریر النّوم; تخت خواب; السجّادة; فرش خزانة الاوانی; كابینت; الكوخ; كلبه خزانة الملابس; كمد; المكنسة; جارو الثّلاجة; یخچال; المكواة; اتو الموقد الغازی; اجاق گاز; المدفاة; بخاری الموقد الكهربائی; اجاق برقی; المرحاض; مستراح الفرن الغازی; فرگازی; الحنفّیة; شیرآب  المبّردة; كولر; دورة المیاه; سرویس بهداشتی القدر; دیگ ، قابلمه; الشقة الموثثة; قسمت اثاثیه المقلاة; ماهی تابه; سلّة النفایات; سطل زباله ها المصفاة; آبكش ، صافی; سماعة الهاتف; گوشی تلفن المغرفة; كفگیر; جرس الباب; زنگ در السكّین; چاقو; الثّریا; لوستر الشوكة; چنگال; السّتارة; پرده الملعقة; قاشق; الناموسیّة; پشه بندترموس; فلاسك; زرالمصابح; كلید لامپ الرز الكهربائی; كلید برق; الدّرابزین; نرده سخّانة; آب گرمكن; المشجب; چوب لباسی غلایة كهربائی; سماور برقی; مزلاج الباب; پشت دری

الخضراوات والفواكه = سیزیجات ومیوه ها

بصل; پیاز; باذنجان; بادمجان ثوم; سیر; بطاطا; سیب زمینی خسّ; كاهو; رقائق البطاطا; خلال سیب زمینی سبانخ; اسفناج; طماطه; گوجه فجیل; تره; فول; باقلا بقدونس; تربچه; بامیه; بامیه

كوسه; جعفری; فاصولیا; لوبیا بازلا; نخود فرنگی; تفّاح; سیب خیار; خیار; عنب; انگور جزر; هویج; رّمان; انار كرنب; كلم پیچ; برتقال; پرتقال ذّرة حلوة; ذرت ( بلال); جریب فروت; گردفروت فطر;  ارچ; سفرجل; به فراولة; توت فرنگی; كمثری; گلابی بطّیخ; هندوانه; تین; انجیر بطّیخ اصفر; خربزه; خوخ; هلو موز; موز; تمر; خرما مشمش; زردآلو; حبّ(لبّ); تخمه  كرز; گیلاس; الفستق البعید; پسته شامی مانجو ، اجاص; آلو; خوبة; خاكشیر لوز; بادام; نشا; نشایسته جوز; گردو; كربزه; گشنیززبیب; كشمش; شبنت; شوید سمسم; كنجد; قرنابیط; كلم گل

البسة و ما تتعلق بها = لباس ومتعلقات آن

معرض الملابس; فروشگاه لباس; فستان; پیراهن زنانه جورب; جوراب; قمیص كم طویل; پیراهن آستین بلند سترة; كت; تنورة; دامن سروال; شلوار; معجون اسنان; خمیر دندان بدلة; كت وشلوار; فرشاة اسنان; مسواك منشفة; حوله; مشط; شانه رباط; كراوات; غالی; گران رخیص; ارزان; حزام; كمر بند تخفیض; تخفیف; معطف مطری; پالتو بارانی مظلة; چتر; شبكة الراس; روسری چادر اشارب; روسری چادر; ملابس داخلیة; لباسهای زیر الملابس القطنیة; لباس های پنبه ای; الملابس الصوفیة; لباس های پشمی الملابس صیفیة; لباس های تابستانی; الملابس الشتویة; لباس های زمستانی فرشاة شعر; برس مو; مشبك الغسیل; گیره لباس المندیل; دستكش; خذاء; كفش

فی السّوق والمطعم =در بازار وآشپزخانه

الزّبد; كره; طحین; آرد الدّهن; سرشیر; خبز; نان اللّبن الرائب(زبادی); ماست; لحم; گوشت  جبن; پنیر; اللحم المفروم; گوشت چرخ كرده حلیب; شیر; ملح خشن; سنگ نمك القشطة; روغن; لحم الغنم; گوشت گوسفند رز; برنج; ملح ناعم; نمك نرم قمح; گندم; عشاء; شام الدجاج علی الرز; چلو مرغ; بیض; تخم مرغ كباب مع رز; چلو كباب; بیض مقلی; نیمرو رزو مرق; چلو خورشت; بیض مسلوق; تخم مرغ آب پز اللحم المشوی; گوشت بریان; زیت سائل; روغن مایع الطعام المقلی; غذا سرخ كرده; شوربة; سوپ وجبة من الطعام; یك وعده غذا; معجون الطماطم; رب گوجه فطور; صبحانه; كركم; زرد چوبه غداء; ناهار; بهارات; ادویه

الفاظ متعلقة بالمطار والسّفر = كلمات مربوط یه فرودگاه وسفر

التذكرة; بلیط; الطّیار; خلبان تاشیة الجواز; ویزا; السّیاحة; جهانگردی ذهاب وایاب; رفت وبرگشت; بصمة الاصابع; اثر انگشت جواز السّفر; گذرنامه; الطائرة العمودیة; هلی گوپتر المطار; فرودگاه; شبّاك الاستعلامات; باجه اطلاعات الطائرة; هواپیما; ضابط الجوازات; مسئول گذرنامه ساعة الاقلاع; ساعت پرواز; المطار الدّولی; فرودگاه بین المللی ساعة الهبوط او النزول; ساعت فرود; امتعة الركاب; بار مسافران شرطة المطار; پلیس فرودگاه; اكرامیة العامل; انعام كارگر شرطة الجمارك; پلیس گمرك; طرق المواصلات البریّة; راههای زمینی صالة التفتیش; سالن بازرسی; طرق المواصلات البحریة; راههای دریایی مضیف الطائرة; مهماندار هواپیما; السّفن العملاقة; كشتی های غول پیكر البواخر; كشتی ها; البضائع والسّلع; كالاها الزّورق; قایق; السكك  الحدیدیة العامة; اداره كل راه آهن سراسری طرق المواصلات الجویة; راههای هوایی; النَّفَق; تونل  الموسسة العامة لنقل; شركت مسافربری; محطة القطار; ایستگاه قطار الرّكاب; قطار; مطعم القطار; رستوران قطار القطار القاطرة; لوكوموتیو; محطة تعبیة البنزین; پمپ بنزین مفترق الطرق; چهار یا سه راه; اجازة السوق; گواهی نامه رانندگی شرطی المرور; پلیس راهنمایی; السائق; راننده رخصة القیادة; گواهی نامه رانندگی; موقف السیارات; پاركینگ مكتب قطع التّذاكر; دفتر خرید بلیط; مكتب مدیر المطار; دفتر رئیس فرودگاه

نام امراض روده ها ومقعد

:حبس قبض خروج الریح باد زیاد زحیردل پیچه مغص قبص و ورم ودرد اسهال الدم اسهال خونی دیدان كرم شكم بواسیر بواسیر ورم المعدة ورم معده حكة المقعد خارش مقعدریح البواسیر باد بواسیر

نام امراض كلیه و مثاله:ضعف الكلیة ضعف كلیه ذیا بیطس بی اختیاری ادرار حصبة الكلیة سنگ كلیه سلسل البول تكرر ادرار حصاة الكلیة سنگ كلیه وجع المثانه ورم مثاله ریح  الكلیة ورم كلیه تقطیر البول تكرر دردناك ادرار هزال المثانة  لاغری كلیه بول الدم ادرار خونی حصاة المثانة زخم مثانه احتباس البول بندی ادرار  حرقة البول سوزش ادرار بول فی الفراش ادراردر خواب تعض البول بدبویی ادرار جرب المثالة زخم مثانه

نام های امراض بینی:بثور الانف جوش بینی دیدان الانف كرم بینی بخر الانف بدبویی بینی اللحم المارق غده بینی حكة الانف خارش بینی جفاف الانف خشكی بینی رعاف خونریزی بینی احتباس الانف گیركردن چیزی در بینی سدة الخیشوم بندی دماغ عطاس عطسه قروح الانف جوش های بینی

 امراض دهان وزبان:ورم اللسان ورم زبان جفاف اللسان خشكی زبان عظم اللسان  درازی زبان بخر الفم بدبویی دهان بطلان الذوق نیامدن عطسه بثور الفم جوش  دهان سیلان اللعاب ریزش آب دهان ورم الحنك نوعی ورم كثرة اللعاب آب دهان زیاد قرع ترك دور دهان آكلة الفم چرك دهان سرطان الفم سرطان دهان

نام های امراض لب:وجع الاسنان درد دندان تحرك الاسنان لقی دندان بیاض الشفة سفیدی لب تقلش الشفة بالا رفتن لب شقاق الشفة ترك لب ورم الشفة ورم لب بثور الشفة جوش لب قروح الشفة زخم لب

 نام های امراض دندان ها:وجع السنان درد دندان تحرك الاسنان لقی دندان  صریر الاسنان  دندان قروچه  ضرس السنان كندی دندان لثة الدامیة خونریزی لثه ناصور اللثة زخم دندان

نام های امراض گلو:ورم الحلق ورم گلو خناق خفگی سقوط اللهاة  تعلق العلق فی الحلق زالو در گلو بحوحة الصوت بلندی صدا بثور الحلق جوش گلو

نام های امراض سینه:ضیق النفس آسم ورم الرئة ورم ریه نفث الدم خلط خونی ذات الكبد  یرقان  سل سل ذات الجنب درد كلیه ذات الصدر عفونت سینه از سرما جمود الصدر عفونت سینه سال سیاه سرفه

نام های امراض سر: صداع سردرد لقوة تشنج عصابة سردرد تشنج مولو شقیقة درد نیم سر استرخاء كزاز سبات خواب زیاد كزاز سستی  بدن  سزسام احساس ورم سر نزلة سردرد جمود بی حس حركت زكام سرماخوردگی سهر بی خوابی داء الثعلب كوسگی  مالیخولیا وسواس ومید دوْار   سرگیچه جنون دیوانگی سكته سكته كابوس كابوس نسیان فراموشی صرع مری رعشة لرزش فالج فلج قرع وفرسطة كچلی

نام های امراض چشم:رمد نوعی سرگیچه شعر منقلب بیماری ابرو نزول الماء آب مروارید خفش لچی چشم ذهاب البصر وعمی كوری تهریة  وظفرة چشم پره قمل الجفن بیماری آبرو حصبة العین سرخی مردمك عشاء شب كوری بیاض العین سفیدی مردمك انتشار الاهداب ریزش آبرو غشاوة العین پرده گیری مردمك دمعة ریزش بی اختیاری اشك شعر العین مو گیری مردمك ضعف البصر ضعف چشم حكة العین خارش چشم عقدة نوعی بیماری مو ضباب العین گردگیری مردمك بول التین ریزش اشك شقیقة العین درد یك چشم ابو تلیس شب كوری

 نام امراض گوش:وجع الاذن گوش درد طرش كم شنوایی طنین الاذن وزوز گوش ورم الاذن ورو گوش هرب الاذن حساس به صدا بلند قرحة الاذن زخم گوش حكة الاذن خارش گوش دیدان الاذن كرم گوش انفجار الاذن خونریزی گوش صم كری

جدیدترین و مهمترین اضطلاحات كامپیوتر(2)

 دوربین – وبکم – وب : الکام – الکامیرا

دی وی دی : قرص دی فی دی – قرص dvd

سایت – وبگاه : الموقع ،

سایت رسمی وزارت كشور: الموقع الرسمی لوزارة الداخلیة

سایتهای فیلتر شده : المواقع المحجوبة

سخت افزار : قِطَع الکومبیوتر

سرویس ترجمه گوگل : خدمة ترجمة قوقل (جوجل)

صفحه بعدی : اللاحق – التالی

صفحه قبلی: السابق

عضویت : العضویة – تسجیل العضویة

فایل word : ملف الوورد

فایل اجرایی : المَلَفّ التنفیذی

فایلهای دارای کپی رایت : ملفات مَحمِیّة بموجب حقوق النشر

فایلهای زیپ و رر : الملفات المضغوطة zip و rar 

فروم (forum) : المُنتَدیٰٰ

فلش – usb – مموری : الفلاشة – فلاش للتخزین 

فیلتر كردن سایت : حَجْب الموقع –

کابل usb را جدا نکن : لا تقم بازالة کبل usb - لا تفصل کبل usb ،

کد و رمز : الشفرة

کلیپ صوتی : المقطع الصوتی

كاربر – اپراتور : المُشَغِّل

كامنت گذاشتن : التعلیق – إضافة تعلیق – كتابة تعلیق 

كیس كامپیوتر – case : غطاء الحاسوب

گشودن و قرائت فایلهای pdf : تصفُّح ملفات الاکروبات PDF

گیگابایت : جیجا بایت – غیغا بایت

لپ تاب : لاب توب – الحاسوب المحمول

لوگ این كردن – log in : تسجیل الدخول

لینکهای مستقیم : روابط مباشرة

مانیتور – صفحه كامپیوتر : الشاشة

ماوس : الفأرة

مطابق و طبق استاندارد پوشه و فایل mpeg : طبقا لمعاییر ملف mpeg

منحصر به فرد (Exclusive) : الحصری

موتور جستجو : محرّك البحث

میکروفون : المایک

نصب برنامه : نصب البرنامج – تثبیت البرنامج

نصب شده روی کامپیوتر : مُثَبَّت علی الکمبیوتر

واحد پردازش كامپیوتر : قلب الآلة

واژگان کلیدی – واژگان راهنما : الکلمات الدلیلیة

وبلاگ : المدونة

هارد کامپیوتر : القرص الصلب

هک کردن : الاختراق

هکرها : المخترقون – الهکرز – الهکرون

یاهو مسنجر : الیاهو ماسنجر

یك كلیك : كبسة واحدة

یوزر – نام کاربری : اسم المستخدِم

شیر(الأسد):زَئیر

مار(الحیة-الأفعى-الثعبان):فحیح

باز(البازی):صرصرة

اردک (البطة): بطبطة

گوساله (العجل)- گاو(البقرة):خوار

زنبور عسل (النحلة)-پشه(البعوضة):طنین

قاطر (البغل) :شحیج

بلبل (البلبل) : تغرید/شدو

جغد (البومة) :نعیق

روباه (الثعلب) :ضباح



سفينة النجاة

* * *

يا حسين انت النجاة        انت رمزٌ للحيـــــــاة

انت نورٌ ساطعٌ

انت درّ ٌ  لامـعٌ

انت رمزٌ للحياة (2)

* * *

يا حسين انت الّي تنجي شيعتك يوم الحشر

انت مصدر للكرامه او منبع آيات النصــــر

منك انحقق املنه او بسمك انخط الشعـــــر

انت يا صور الحصين

يا امام المسلميــــــن

ارواحنا لجلك فدا        انت يا موت العدا

انت رمزٌ للحياة (2)

* * *

يا حسين انت السفينه للنجاة او للهدايــــه

انت يا رمز الشهاده او تنعرف بيك النهايه

بالحشر يوم القيامه انت لينه اعظم حمايه

انت حامي الامّتك

ترف بالعز رايتك

انت يا نعم الولي         بيك كل هم ينجلي

انت رمزٌ للحياة (2)

* * *

انت يا رمز البطوله انت يا سور الحمه

انت يا آية الباري لجلك اينوح السمـــه

و الانس و الجان لجلك بالحزن متالّمه

اصبحت اعظم شهيد

انت للامّه الرشيــــد

استشهدت في كربله        ام المصايب و البله

انت رمزٌ للحياة (2)

* * *

انت يا ليث الموازم بالشدايد ما تهـــــــــــــــــــاب

ابكربله جاهدت حدّك و احملت كل المصـــــــــــاب

استشهدت لجل الكرامه ابگيت عاري اعلی التراب

و الفلك اصبح حزين

الك يا شمعة الدّيــن

يشهد التاريخ الكم        نصر للاسلام حبكم

انت رمزٌ للحياة (2)

* * *

يا حسين ابيوم عاشر شبّت النار ابخيمكــم

فرّت الايتام تبچي او ضلّت ابروعه حرمكـم

يا اهل بيت الرساله عفيه هاي الصبر عدكم

الحرم ضلّت معوله

و الايتام اموجّلـــه

و العقيله بالمخيّم        تنظر الحال المشيّم

انت رمزٌ للحياة (2)

* * *

بوالفضل عباس وينه و وين جسّام النبيـل

وين الكبر وين مسلم خل يحل گيد العليــــل

ليش زينب يسر تمشي مهو عبّاس الچفيل

اشلون تمشي اميسّره

او باليتامه امحيّـــــره

من عگب ذاك الدلال       ابيسر تمشي اويا النذال

انت رمزٌ للحياة (2)

 

لغات

 

النّسوة:زنان                            مُهذّبةٌ:مؤدب                                  بركةٌ:بركه

برّة:نيكوكار                              زميلاتها:دوستانش                         مُربّعٌ:مربع

هشّ:خوش آمدگويي               لاتُقصّرُ:كوتاهي نمي كند                  مُثلّثٌ:مثلث

بشّ:خوش آمد گويي               قرعن:كوبيدند                                 قفز:پريد

آنسهُ:خوشحال كرد او را           أصيلٌ:اساس                                 تمتّع:بهره برد

مستديرةٌ:دايره اي                  مستطيلٌ:مستطيل                         حميمٌ:صميمي

علی:دلالت بر روي چيزي بودن مي كند ـبه معناي(بر)

في:دلالت بر معناي ظرف بودن ميكند ـ به معناي (در)

من:دلالت بر شروع يك چيز مي كند ـ به معناي (از)

عن:دلالت بر ترك يك چيز و دوري لز كار مي كند ـ به معناي (از)

لِ:دلالت بر داشتن و مالكيت دارد ـ به معناي مخصوص بودن

الباء:دلالت بر ياري كردن دارد 

لغات

 

اوصل:رساند                                  حصی:سنگ ها                             حصاةٌ:يك سنگ

انخفض:پايين آمد                           إرتفع:بالا گرفت                              حزيناً:غمگين

جرّة:كوزه                                     قعرٌ:انتها                                        حيلةٌ:نيرنگ

ارتوی:سيراب شد                         أخيرا:پايان                                     ألقی:انداخت

عطش:تشنه شد                         أخذ يُفكّرُ:شروع به انديشيدن كرد

غُراب:كلاغ                                  خلصه من الهلاك:رها كرد او را از هلانابودي

مسروراً:شاد                               حزيناً:حال                                       ثانيةً:دومي

ثالثةً:سومي                              رابعةً:چهارمي                                  قلتُ:گفتي

أنّ:همانا                                   إنّ:همانا                                          كأنّ:شبيه،مانند

ليت:اي كاش                             لعل:شايد                                         لكن:ولي

نحلةٌ:زنبور عسل                        شاطيٌ:ساحل                                  تيّارٌ:جريان

صنيعٌ:ساخته                            سقطت:اُفتاد                                      رمت:پرتاب كرد

لسعت:گزيد                             تألّم:احساس درد كرد                           اصطاد:شكار كرد

أصاب:اصابت كرد                       حمامةٌ:كبوتر                                       نهرٌ:رود

بُندُقيّة:تفنگ                            عطفت:دلسوزي كرد                            تعلّقت:جنگ انداخت

إرتقت:بالا رفت                         كافأ:جبران كرد                                     صوّب:هدف گيري كرد

لصٌّّ:دزد                                  القرطُ:گوشواره                                     خطف:دزديد

غلف:پيچاند                            سجنٌ:زندان                                         السّوارُ:دست بند

نشل:كشيد                           نصح:نصيحت كرد                                   الطّين:گِل

الرّداءُ:جامه                            اشتبك:درگير شد                                   انصرف:به پايان رساند

الوحلُ:گِل                             الهُدْبُ:مُ‍‍‍‍ژه                                     لاطف:با ملاطفت برخورد كرد

خفّةٌ:چابكي                         حديثٌ:سخن                                   بعد:پس

أوصي:وصيت كرد                  يشكو:شكايت مي كند                      يدنُو:نزديك ميشود

يستدعي:فرا مي خواند         فتر:كُند شد                                    اقشعرّ:لرزيد

شحب:زرد شد                    الأعراض:عوارض                               الوصفة:نسخه

القُرص:قُرص                       ودّع:خدا حافظي                              يتجلّدُ:صبر به خرج داد

يُظهرُ:نشان ميدهد              مايزالُ:هم چنان                              جسَّ:دست زد

طمأنَ:اطمينان بخشيد        نبضَ:نبض                                      البطاقة:كارت

الجُرعة:جرعه                    عاد :برگشت                                   ألماً:دردي

ميزان الحرارة:دماسنج       مُسرعاً:باشتاب                                ما بي بأسٌ:مشكلي ندارم

أجدُني:نياز دارم               غرفة:اتاق                                        وضع:قرار داد

لغات

اشتری:خرید                            الثّمن:قيمت                                  الأرغفة:قرصهاي نان

لفّ:پيچيد                               نسيتُ:فراموش كردم                       لابأس عليك:اشكالي ندارد

فتّش:بازرسي كرد                   خالية:خالي                                  أمس:ديروز

الرّغيف:قرص نان                     تحيّرتُ:حيرت زده شدم                   الخبز:نان

النقود:پول                             خجلتُ:خجالت كشيدم                   غداْ:فردا

ادفع:مي پردازم                     أبيعُ:مي فروشم                             كان:بود

صار:شدن                            ليس:نبود                                      أصبح:شد .گردانيد

ظلّ:مانده.ماندگاري               بات:ماندگاري در طول شب               علّم:ياد داد

اعتاد:عادت كرد                    روضة:مهد كودك                               تعلّم :ياد گرفت

مواظبة:ادامه دادن                اكتف‍ی:اكتفا كرد                               اقتصد:صرفه جويي كرد

صُندُوق:صندوق                   عوّد:عادت كرد                                  رياض:باغچه ها

الثّروة:مال                          وفّر:تهيه كرد                                    الاقتصاد:اقتصاد

بضاعة:كالا                         واسعة:وسيع                                  بهو:تالار

روية:ديدن                          تمتّع:بهره برد                                  بنی:بنا كرد

ستارة:پرده                        مفرُوش:فرش شده                           مُوخّر:در آخر واقع شده

زيّن:زينت داد                      ستایر:پرده ها                                   فسيحة:گسترده

بساط:فرش                       مقدّم:در اول                                     رْاي:ديد

انشا:ساخت                     بُسُط:فرشها                                     ظلام:تاريكي

نُور:روشنايي                   ظلام حالك:تاريكي شديد                     ليلةمظلمة:شب تاريك

اعيا:خسته كرد                  نور ساطع:نور درخشنده                     ضوءُالنّهار:نور روز

العناء:خستگي                  صاح:فرياد زد                                     السّاطع:درخشنده

لغات

 

بطاقة السفر:بليط سفر                للطالب:به دانشجو                         زمن:زمان   

الممحاة:پاك كن                          مجيك:آمدنت                                ابتسم:لبخند زد

الطباشير:گچ                             الرّيق:آب دهان                              السّرور:شاد

السّبّورة:تخته                           الرّهان:شرط بندي                          الوعد:قول

انتهيتُ:به پايان رساندم              ذكيّ:با هوش                                غبيّ:احمق

لا حظوا:ملاحضه كنيد                قدّم:تقديم كرد                                صفقّ:دست زد

في:در                                   فرغ:شروع كرد                                 ضحك:خنديد

كسب:بدست آورد                    برّ:نيكي كرد                                   لِم:چرا

لغات

يُودّعن:خدا حافظي مي كنند              القطار:قطار                           بلدآخر:كشوري ديگر

يصلّين:نماز مي خوانند                     السفينة:كشتي                     وسيلة:وسيله

فتيات:۳دختر                                  الطرق:راه ها                          يمكن:ممكن است

احتشام:با وقار                              المعبّدة:آسفالة                       تجري:حركت مي كنند

نسافر:به سفر مي رويم                 يسيران:۲نفر راه ميروند             سكّة حديديّة:راه آهن

نعزم:عازم مي شويم                    يقطعان:۲تايي طي ميكنند      شركات السّفر:شركت مسافر بري